تبليغاتX
حرف دل
پنجشنبه 1388/04/04
خواب
لالا لالا نخواب سودی نداره

همون بهتر که بشماری ستاره

همون بهتر که چشمات وا بمونه

که ماه غصش نشه ، تنها بیداره


لالا لالا نخواب بازم سفر رفت

نمی دونم به کاره یا هدر رفت

فقط دردم اینه مثل همیشه بدون اطلاع و بی خبر رفت


لالا لالا نخواب میدون جنگه

دست هرکی می بینی یه تفنگه

ندیدی آدما مثل کَسونن

هر کی دروغ میگه خیلی زرنگه


لالا لالا نخواب زندوونه دنیا

سر ناسازگاری داره با ما

بیا بیدار بمون بازم دعا کن

واسه اینکه ما رو اینجا گذاشت ، تنهای تنها


لالا لالا نخواب خواب که دوا نیست

دل دیوونه داشتن که خطا نیست

میگن دست از سرش بردار نمیشه

آخه از غم نوشتن دست ما نیست


لالا لالا نخواب دنیا خسیسه

واسه تو غصش و خوب مینویسه 

یکی لبهاش تو خوابم غرق خندست

یکی پلکاش تو خوابم خیس خیسه


لالا لالا نخواب سرما تو راهه

همیشه عمر خوش بختی کوتاهه

نگاه بنداز همه تو خواب نازن

برا کی بخونم لالایی بازم


لالا لالا چی شد پس خوابتون برد

دیگه هیچی نگم از اونکه دل برد

بخواب دنیا همش جنگ و ریا نیست

دیوونس هرکی اینجور مینویسه



نوشته شده توسط حسین در 7:32 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 1388/02/21
طفلکی مجنون

تویه مهربونی مثل رد مروارید توی شبها می مونید

مثل شاعری که تو شعراش غرق شده

مثل لادن ، مثل لیلا ، مثل شیدا می مونید  

مثل مجنون نمی گم 

مجنون که طفلی ناز نداشت

شما خیلی ناز دارید

مثل لیلا می مونید

مثل اوج یه ترانه توی دریا

توی شعر تنهایی مثل یه رویا می مونید

دنیا رو بهم میریزید وقتی از راه می رسید

مثل شورش ، مثل طوفان ، مثل غوغا می مونید

سارا واسه وفاداریش بود که موندگار شد

اگه وفادار بمونید مثل سارا می مونید

رقص موهاتون تو باد سمفونیه عاشقیه

مثل اوج یه ترانه تو اُتلو می مونید

مثل قداست صلیب

واسه مریم و مسیح

مثل مسجد ، مثل معبد ، مثل کلیسا می مونید

یادم اولین روز گونه هامو تر کردید

وقتی دیدید دیوونم حرفامو باور کردید

شما دوسم نداشتید از چشاتون می بارید

نمی دونم شعرامو واسه چی از بر کردید

از هر جا می گذشتید گل به پاتون می ریختم

شما به جاش تو قلبم هزار تا خنجر کردید

چه روزهایی که شونم پناه اشکاتون شد

رو زانوهای خستم خستگی رو در کردید

شما که زنگار گرفته نقاب آهنی تون

پس چی شد عاشقی رو قصه عالم کردید ؟

با لبخند دروغی ، چشم سیاه سوری

قصه لیلی مجنون ، چه جوری از بر کردید

تنهاترین سکوتِ فریاد بیدار ما

طفلکی مجنونه که تو دفترم ضرب کردید

پس نذرامون چی میشه ، حتما به یادتون نیست

واسه ضریح آقا نذر کبوتر کردید

من که چیزی نگفتم که دلتون گرفته

این چندمین باره که شما به من بد کردید 


                                                                                    (حسین و محب)

                                                                      faryade-sukut.blogfa.com

                                                                   tanhatarin-bidar.blogfa.com   



نوشته شده توسط حسین در 19:36 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 1388/02/06
وصیت دل (فریاد سکوت تنهاترین بیدار)
آنگاه که نوشته هایم را بر باد می سپردم

در آرزوی این بودم که ای کاش رنگ جوهر لغات بودم

ای کاش به همین سادگی با نوشته شدن قلبی را سبک می کردم

و به همین آسانی در آسمان پرواز می کردم

پرواز ، پرواز میان ابرها ، و باز دیدار سیاه کله گانی

که زیر پایم مثل مورچه وول می خورند

و هر یک با داستانی در دل ، ثانیه ها را رقم می زنند

حال به پاره های وجودم می نگرم که هر یک به سویی روانند

گاه بر کف خیابان نقش می بندد و گاه بر پای عابری بوسه می زنند

چه غریبانه ، درد را با چشم و گوش و دلم احساس می کنم

کاش نبود درد دلی که آن را نتوان گفت

و کاش نبود کاشی که در پی کاش دیگری ...


                                                                                    (حسین و محب)

                                                                      faryade-sukut.blogfa.com

                                                                   tanhatarin-bidar.blogfa.com   


نوشته شده توسط حسین در 21:44 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 1388/01/31
مشق شب 2
سخت بود زندگی ، سخت تر مرگ ، سنگین بود غم ، سنگین تر لحد ،

چه دردناکِ دستان پف کرده پزشک ، وقتی که می فشاره

سینه ام را ، چه آفتاب تندی روی صورتم سایه انداختن ، اه ، صدای

سنگین این بوق آزاد اینجام دست از سرم بر نمی داره ، حوصلم سر

رفت چه تلاشی می کنن ،هر کس به طرفی می دوه ، بند بند بی حس

شدم چه دردی می گیره وقتی اون اژدهای برقی رو روی سینم

می فشارن ، چه سخت بود باور مرگم و از آن سخت تر باور مادر ،

دوستان همه آمدند دشمنان هم ، مادر گریه دیگران هم ، پدر آرام می گرید

شکه ، بی حس ، چقدر زیباست وقتی می بینم پدر این بار با درد و نه

از شادی ، مرا اینبار می بیند چه رویایی ، نگاه کج ، به آن قاب قلابی ،

همه چیز ، همه کس ، دوستانم ،حتی تو ، تو هم اینجا نشستی ، تو همین

جا به فکر آنچه از من خوانده بودی رنگ دادی ، صدای داد ، شیون و قُل قُل ،

صدا بیرون ، همه با هم بگو لا  لااله الی الله ....

منچستر آرسنال 2-1 ، رضا گلزار ممنوع التصویر ، فلان آقا دیشب در تصادف

، احمدی نژاد ، کروبی ، موسوی ، مایلی کهن قلعه نوعی ، اینجا کجاست ؟؟

که ناگه دود دود دود صدای هُر هُر ماشین ، بله اینجا اتوبوس است ،

بفرمایید پایین بفرمایید ، جنازه زودتر رسیده الان از غسال خونه در می یاد ،

عجله کنید ،

باز می آید صدای حمد و قُله و صاد ، صدای شیون و گریه ،

صدای آب ، صدای غسل و غسال ، صدای کندن قبض برای ، شستشو ، اُجرت

آخوند ، برای 1 رکت ، هر کس بیاید 1 رکت قبضی دهندش ،

گورکن هم قبض در جیب ، می کَند گور مرا با خشم و از کین ، همه دور سرم

جمعن ، از گریه ، ادا ، زاری چرا ؟ مرا آرام در گورم پناهم میدهند اما ، نشد نه

، باز آدم ها رو می بینم ، اون طور که خودشون نمی بینن ، صدای سور مرگم همه رو

بیدار می کنه ، کجا ، آنجا ، بیایید زودتر ، مردم گرسنند ،

می روم چه ساده ، در آه و فریاد و درد ، چه خبر است همه گریه و من خنده....

نوشته شده توسط حسین در 10:33 | | لینک به این مطلب
جمعه 1388/01/21
مشق شب
آمدم چه سخت ، در آه و فریاد و درد ، چه خبر بود همه خنده و

من گریه، آدم ها را می دیدم آن طور که خودشان نمی دیدند ،

پدرم بود مادرم هم ، همه چیز بود بستنی یخی ، توپ دو لایه ،

حتی مسجد هم بود ،کوچه ها دراز بود خیلی ، زرد بود خیلی ،

سوسک ها بین دیوار های کاه گلی اش پرواز می کردند ،

سید بود حاجی هم ، هر دو باهم عملیات ضد سوسک راه

می انداختیم ، می کشتیم تا کف دمپایی ها سوراخ میشد،

چه زود گذشت ، پدر می آمد ، کمتر ، یقه ها را بستیم ،

یعنی گفتند که بسته باید ، پدر ناراضی بود مادر هم ،

باران می بارید طوفان هم ، آن روز که می کشتند

شرافت یک مرد را به فروختن دوستش در فیاض ، پدر سر خورد ،

خورد ، نه زمین اینجاست پدر آنجا ، هنوز رو به راه است ،

چه قُلابی می خندد ، بگذریم از باقی خنده ، مادر ایستاده هنوز ،

حتی مقابل فریاد های چرایی من ، او نیز پنهانی گاه می خندد ،

اما خسته و در هم نهیدست ، چشمان بی پلک او هم ،

کوچه ها هنوز هم زرد است انگار با خورشید وصلت کرده است ،

برق شادی ، بوی مرگ ، صدای هُم هُم و خِش خِش ،

پدر را باز می بینم ، استخوان در چشم ، زیر پا خالی ،

کسی از راه می آید به فریاد ، سقوط آزاد زیر پا خالی ،

کم کم رنگ ننگ کوچه های زرد در چشمم ، چرا دنیا چرا اینجا ،

کمی دست نوازانه ، پدر آسوده می داند ،

چگونه استخوان خرد را از چشمم برون آرد ، کمی مانده

به آنکه زیر هر چیز ریز دین ، دنیا ، خدا حتی همین ، آری همین جا

زیر هر ننگ و هر تزویر این دنیا ، زنم ، زیر همه عالم ،

اما کمی بگذشت تا آمد نهیب دیگری از سوی منبر ، شنیدم از بهشت

و ارش اعلا ، در این آلودگی ها ، میان اینهمه رقاصه غوغا ،

چگونه فکر ذکر و یار باشم ، بتان آسوده ول کرده به فکر یار باشم ،

چرا ساده نمی گویم ، دلم سخت تنگ است به یاد نامی سهراب

در این آب گلالوده ، کدام ماهی کدام قلاب ، دلم گاهی برای تو ،

می سوزد خداوندا ،

چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن


نوشته شده توسط حسین در 14:28 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 1387/12/29
مرداب


در این زمانه بی های و هوی لال پرست


خوشا به حال کلاغان قیل و غال پرست


چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را


برای این همه نا باور خیال پرست


به شب نشینی خرچنگ های مردابی


چگونه رقص کند ماهی زلال پرست


رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند


به پای هرز علف های باغ کال پرست


رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست


کمال دار را برای من کمال پرست


هنوزم زنده ام و زنده بودم خاریست


به تنگ چشمی نا مردم زوال پرست

نوشته شده توسط حسین در 15:11 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 1387/11/20
چقدر بی مزه ...!
سالن پر از حیا هو شده خیلی ها گریه می کنن .

 عده ای صورتشون و به شیشه های سالن چسبوندن.

 عده ای چنگ به شیشه ها می کشند .

 عده ای یاابوالفضل میگن . چه خبر ؟ کجاست اینجا ؟

سالن انتظار ؟!! آره سالن انتظار . 

کم کم جلو می رم قدم های سرد و خشکم و به زور جلو می کشم .

 توی دلم بد جوری خالی شده . عرق کردم .

کوهی از آدم توی چند ردیف به شیشه ها چسبیدن .

آقا ببخشید ، آقا اجازه بدید ، گردنمو بالا می کشم

با دست دو نفر جولومو کمی به طرفین هُل میدم .

تخت چرخ داری وارد میشه . دو نفر جسد روی اون و بلند می کنن

و داخل وان سنگی ای میذارن .

یه دوش بلند مثل دوش های متحرک حموم های خودمون 

میارن بالای سرش و تند تند از بالا به پایین با شتاب و بی رحمی

عجیبی می شورنش . انگار دیگه هیچ صدای جیغ و دادی نمی شنوم . 

این واقعا آدم که اینجوری دارن تند و تند این ور اون ورش می کنن

و می شورنش .چرا تکون نمی خوره ؟ چرا اعتراض نمیکنه،

نمیگه یواش تر . چرا گریه نمی کنه ؟ آخه بقیه داشتن گریه می کردن .

مگه این همون آدمی نیست که تا الان بدنش و از دیگرون می پوشوند.

پس چرا لخت و ُاریون دارن جلوی مردم می شورنش .

اونم بی تفاوت به طرفین قلت میذن .

یه صدای سر سام آور داره میاد حال یکی به هم خورده و روی زمین

به رعشه افتاده . خدایا اینجا کجاست؟  اینم جزوی از همین دنیاست ؟

دیگه چشام اون ور شیشه رو نمی بینه .

 اَه تمام شیشه رو خیس کردم از گریه . اَه ، اَه

اِ نگاه کنین بلندش کردن دارن می برنش روی یه میز سنگی .

که روی اون ، روی اون  ؛ آره روی اون کفنی انداختن .

مثل یه شکلات دارن می  پیچنش . دوباره بلندش کردن

گذاشتنش روی یه تخت که روی چند تا چرخ کوتاه روی زمین قرار گرفته . 

و باز مثل محصولات کارخانه ای هولش دادن که از اتاق برِِ بیرون

برای انجام مراحل بعد .

قدم زنون از لای شاخ وبرگ درختا و تُنگ سفید و سیاه کف بهشت زهرا

می گذرم . بگذریم از آه و ناله اقوام مرحوم

چیزای قشنگ تری داره توجهمو جلب می کنه .

گورکن داره با بیل و کلنگ زمین و می کنه

مثل اینکه دو طبقه باش ، خیلی داره پایین می ره .

راستی چرا ما زمین و می کنیم به معنی بدیهی و مادیش کاری ندارم ،

به نظرم این یه جور بیدار کردن زمین ، انگار دایم زمین و صدا می کنیم .

داریم بیدارش می کنیم . داریم می گیم مگه قرار نیست فرجعو الا ربک...

باشه. مگه قرار نیست از خاک بلند شیم و به خاک برگردیم ،

پس زمین زمین با تو ام بلند شو بیدار شو

دستاتو باز کن و منو در آغوش بگیر .

جالب تر از این برام درخت کهن سال و بلندیه

که بالای سر قبر قرار گرفته . این درخت چقدر گریه و غم توی

مدت زندگیش دیده . چه سینه صبوری داره .

چقدر درد و دل شنیده . یکی یکی این قبرا رو دور و برش کندن

و آدما رو توش جا دادن .

چقدر معرفت و بی معرفتی آدما رو دیده .

چقدر رسوم مسخره یا گاهی درست مار و دیده .

این درخت هم روزی شهادت خواهد داد ؟؟

راستی درخت غصه مارو هم به برگ نوشته هات اضافه کن .

              دور باطل ..........................سقوط آزاد

نوشته شده توسط حسین در 19:37 | | لینک به این مطلب
شنبه 1387/11/05
بوق آزاد

مشکل آنجاست که ما جا ماندیم ، از آنجا که باید می بودیم و به آنجا که باید می رفتیم .

مشکل خستگی ماست از دنیای ملون امروز .

از حافظ و سعدی  به دور افتادیم و نبض زندگیمان جان باخته . اما چه سخت که زیر چرخ چنگال دردناک روزمرگی مرده و خود نمی دانیم .

الان سگال اندیشان ستورگ نظر قلم در قوطه جوهر فرو برده و همه انگشت در دهان مبهوت همین لغات و درد ودل های ساده مایند. تا که دردی را بیابند و چاره اش را . اما افسوس که به هنگام سخن از دماق فیل آویزان می شوند و از ندانی درد بشر سره و ناسره را سر هم می کنند تا سری از سر این انسان ناشناخته را به تحقیق به قوه زبان آورند .

اما افسوس مشکل جای دیگریست ...

بسی سخن رفت تا به اینجا ، که برای چه و چرا به سوی آینده اینهمه شتابانیم .

آینده ای که نه چون دامان مادر گرم است و نه چون آغوشش مهربان .

پس باز صدای بوق آزاد می آید گوشم در حال بریدن نفس است به التماس به زبان می گوید فریاد کن درد مرا . زبان به حال فریاد می افتد اما صدایی که گوش می شنود همان صدای بوق آزاد است .یک دور باطل.

اما همین الان چقدر شنیدنیست صدای شفیعی کدکنی که با ساز لبانش می خواند :

به کجا چنین شتابان

آیا مشکل دل مردیگی ما را خرچنگ نوشته های کتب مدرسه می داند یا حتی یک فیلم ساز . نه امروز بی نهایت کمند فیلم سازانی که دغدغه ساخت اونچه که هست را دارند . دروغ است آنچه در لوحشان می بینیم یا بخاطر ترس و سانسور واقعیات یا بخاطر بی ارزش بودن بشر . چیست آنچه می بینیم یک سری تلقین و دورغ از دنیایی که بیرون از قاب سیاه تلوزیون هیچ واقعیتی ندارد . یا ما را به سمت فاضله شدن حول می دهند یا به سمت ساحره شدن .به هرحال با تمام انرژی از پای فیلم بلند می شوید به خیابان می آیید هر چه می بینید در تعارض است با آنچه که دیدید.

اینقدر  درد و سختی و ستم که دلتان لک می زند برای یکبار دیگر برگشتن جلوی شیشه  نشکن تلوزیون و با خیال آسوده و آرامش قلبی مقابل آن نشستن و  نچ نچ کردن بر مصائب دیگران.دور باطل.

باز صدای سنگین بوق آزاد می آید نگران نباشید صدای موج تلوزیون است که با گره خوردن نخ بادبادک بچه همسایه با آنتن روی پشتبام همه چیز را ملتهب کرده.

کودک پاورچین پاورچین به تشویق هم بازسی هاشی قدم بر می دارد ، جلو می رود و خودش را برای آزاد کردن نخ بادبادکش به لب پشتبام می رساند .

راستی تا به آنجا نرسیده بیایید ما بگوییم که چرا او قصد بازی با باد را داشته .

آری خودش می گفت دستم به آبرها نتمی رسید ولی دست به بادبادکم می رسد .

اما او از امروز بازی با باد را هم آموخت .

او گامی بیشتر به لب  پشتبام ندارد . رسید . اما نخ آزاد نمیشود آنتن تلوزیون نخ را رها نمی کند حسادت کرده. آخه آنتن تلوزیون بالاتر از خودش و دوست نداره هکمه باید اون جوری باشن که اون می خواد . پسر بچه رو نگا داره محکم نخشو با عقب جلو کردن از لای دندون های آنتن در میاره . افتاد ، اِ اِ افتاد .

این بچه خیلی کوچیک بود تازه از اون دنیا اومده بود و چه زود برگشت(صدای مرگ مولف) .باز هم صدای سنگین بوق آزاد ، نه صدای آمبولانس که کنار در حیاط ساختمان ایستاد.دور باطل.  

چقدر دلم برای حسین پناهی  تنگ شده ،

«من می خوام به کودکیم برگردم»

نوشته شده توسط حسین در 1:20 | | لینک به این مطلب
جمعه 1387/07/05
نه نداریم

و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به سوی همه پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم

ببخشید ، دیگر برای شما جا نداریم

از این پس به جز او کسی را نداریم

 
نوشته شده توسط حسین در 1:56 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 1387/04/30
شک پرواز
 

رفتیم و نشستیم

خواندیم و گریستیم

بعد یک صدا شدیم

هم آواز و هم بغض و هم گریه

هم نفس ، باز برای همیشه با هم بودن

برای یک قدم زدن رفیقانه

برای یک سلام نگفته

برای یک خلوت دل خاص

برای یک دل سیر گریه کردن

برای همسفر همیشه عشق ... باران

باری ای عشق

اکنون و اینجا ...

نشانی خانه ات کجاست ؟

 

۲۸ /۴/۸۷ را چون ۱۵/۱۲/۸۵ به خاطرمان می سپاریم .

شاید تا مدتی نیام چون اصلا حالم خوب نیست ...

 

 

 

نوشته شده توسط حسین در 17:20 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 1387/04/04
گفت حافظ
شاه شمشاد قدان خسرو شیرین سخنان

که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت

گفت ای چشم و چراغ دل شیرین سخنان

کمتر از ذره نه یی پست مشو  مهر بورز

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری

شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان

دامن دوست بدست  آر و  ز دشمن بگسل

مرد  یزدان  شو  و  فارغ  گذر از  اهرمنان

پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد

گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

با صبا در چمن لاله سحر می گفتم

که شهیدان که اند این همه خونین کفنان

گفت حافظ من و تو محرم این راز  نه ایم

از می لعل حکایت کن و شیرین سخنان

 

 

نوشته شده توسط حسین در 12:14 | | لینک به این مطلب
شنبه 1387/03/11
بازگشت
سلام دوستای گلم ....

راستش بعد از چند ماه این اولین بار که به وبلاگم سر می زنم .

شاید دلیل اصلیش مشغله و سخت گیری زیادم برای نوشتن مطالبه.

شایدم به قول یکی از دوستای گلم بیماری تنبلیا گرفتم .

* دم همه اونهایی که توی خونه تکونی دلشون ما رو دور نریختن و

   توی این مدت به یاد من بودن گرم . منم قول می دم زیاد جا نگیرم .

* آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت

   عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت

 

 

 

نوشته شده توسط حسین در 11:0 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 1386/12/06
انتخابات ، حق انتخاب ، حق رای

هه چه واژه با نمکی .

 

     #  حق تبلیغات ممنوع

     

         *  چرا ؟

 

         #    برای اینکه تا ما هستیم یه مشت عمله اکله

 

                بی سواد بی تجربه بیان سر کار چیکار

 

      ما که پشت سر امام نماز می خوندیم ،

    

      با امام نهار می خوردیم ،

 

      ما  که امام گفته بود دست n ام انقلابیم .

   

     بابا ما هستیم دیگه همه ام که مارو میشناسن .

     

     خودمون تا حالاشُ  گردوندیم از اینجا به بعدشم با ما

 

*   پس ما چی ؟ کسی ما رو نمی شناسه ، اگه ما تبلیغ نکنیم ، اگه

 

    پستر نزنیم ، اگه ........ پس کاندید شدنمون   اسم بد نومی   

 

     بود دیگه .

 

 

*    مثل اینکه یادتون رفته ، امام چی می گفت ؟

 

 

   بله امام فرمودند مملکت ما و اسلام ما ،

 

      اسلام ناب محمدی و اسلام  مستضعفین و پابرهنگان

 

     اما هر کی از راه رسید و دوسال کار دولتی کرد

   

      که نمی شه بیاد رئیس و  وکیل بش ،

 

      اصلا می دونی چیه ما می دونیم

 

      که اگر امام الان هم تشریف داشتند که البته  دارن  ،

     

      صد در صد نظرشون همین بود . کیان  

 

      مملکت باید حفظ بش نباید مملکت رو فدای  

 

      کسب تجربه تازه کارها  کرد .

 

 

*    ببینم مگه سال 57 خود شماها تازه کار نبودید ؟

 

      مگه هر بلایی که   

 

      خواستید سر این مملکت بخاطر کسب تجربه نیاوردید ؟.

 

     چی شده به ما که رسید آسمون تپید ؟!..   

 

 

$    ما خودمون این قانون و گذاشتیم اجراش هم می کنیم 

 

     خلاصه مردم  نماینده های دوره ما رو بهتر می شناسند ،

    

      ما هم  اگر یادتون باش اون

 

     اول که اومدیم . رسم دوره های قبل رو به هم زدیم

 

     و گفتیم ما سمندی که هر دوره  به  نماینده ها می دادید

 

     رو نمی خوایم آخه نا سلامتی ما با شعار خدمت اومدیم

 

 

#    بابا شما ها هم که  لو رفتید . اول گفتید

  

      ماشین نمی خوایم پول  

 

     ماشین رو بدبد که به زخم های 29 ساله

 

      زندگیمون بزنیم  بعد چند 

 

     وقت دور دهنتون و پاک کردید و گفتید 

 

      پس ماشیم چی شد؟!.

 

     بابا حالا ما گفتیم رضای خدا و عشق به میهن

 

     و فلان و فلان ،

 

      دیگه یه ماشین که باید به ما بدید آخه !!  

 

      ما ناسلامتی نماینده این مملکتیم .

 

       نکنه می خواید با دوچرخه بریم خونه و بیایم مجلس ؟

 

 

$     اینها یک مشت شایعه و دروغ بود که به دوره ما

 

        بستید ، تا ما رو در انظار عمومی خراب کنید .

 

       خلاصه مردم می دونن ما طرح های روی زمین خوابیده

     

       زیادی رو راه اندازی کردیم .

 

    آره مثل  گرونی و .....

---------------------------------------------

 

    عیسی نبی (ع) فرمود :

         

        ای بنی اسرائیل ، به حق به شما می گویم ؛ هرکس بتواند

 

         ستمگری را جلو گیرد و چنین نکند همانند آن ستمگر است . 

 

         چگونه ستمگر بهراسد، با این وجود که در میان شما در امان

 

         است و کسی او را  از  ستمش باز نمی داردو مانع ظلمش

 

         نمی شود و دستش را کوتاه نمی کند ؟

 

 

          راستی  ۱۵  اسفند  نزدیک است . کسی را که به اندازه سن

 

          انقلابمان به او مدیونیم فراموش نکنید .

         

          آقا رسول ۱ سالگیت مبارک ...

 

 

 

 

 

      

 

 

 

نوشته شده توسط حسین در 12:24 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 1386/10/11
خدا نیست

 

خدا نیست

 

کوش مگه شما می بینیدش .

 

من که نمی بینمش .

 

اما امروز سری به تیمارستان روانی داخل کشور ایران زدم .

 

اون جا قبل از همه یک موجی سال های جنگ رو دیدم ، می گفت : خدا نیست !

 

گفتم : یعنی چی ؟ مگه میشه ؟ پس تو که همیشه می گفتی : برای آرمانم ، برای خدا ، به

 

نام امام حسین ، مهشور شدن با ائمه ، جهاد اکبر  وووووو رفتم جنگ پس چی شد ؟ بعدم

 

توی کتاب های درسی و بالای منبر های همون  مملکتی که تو براش جنگیدی می گن خدا

 

هست نشونشم نعمت های خدا و منطق های عینی و بیانی و فلسفه وجودی و  برهان ابن

 

سینا و  ....

 

اما می خندید و می گفت :  نه خدا نیست .

 

مات مات شده بودم که من و گذاشته سر کار یا اینکه ....

 

گفت: من که مدت هاست این گوشه هرچی خدا رو صدا می کنم جواب نمی ده .

 

گفتم : مگه

 

قبلا جواب می داد ؟!  گفت : سال 67 ، آره جواب می داد .

 

نفسم که داره با این دستگاه ها می آد و می ره . چشم و قلبمم که پیوندیه پس حالا دیدی

 

خدا نیست .

 

یه لحظه پیش خودم حس کردم الان اگه صبر کنم خدا سقف و روی سرم خراب می کن . بر

 

گشتم که از بیمارستان روانی داخل کشور ایران  برم بیرون

 

یه هو صدای ترسناکی شنیدم با وحشت و تق تق کردن قلبم بر گشتم دیدم یه تیر هوایی

 

شلیک کرده و اسلحه اش رو ، رو به من گرفته و میگه : بگو خدا نیست ؛  والا به روح امام

 

می چکونم .

 

فضای اتاق خیلی سنگین شده بود ، اما صدای صلوات هم اتاقی اون موجی برای امام همه

 

چیز رو بدتر کرد  . ناگهان بی اختیار گفتم :

 

اعوذ بالله من الشیطان رجیم

 

اما انگار اون ها شیطان هم نبودند که از حول نام خدا فرار کنند .

 

دوباره فریاد کشید بگو خدا نیست .

 

دیگه از ترس اشک توی چشمام جمع شده بود . گفتم : شما ها که می دونید هست چرا

 

می گید نیست ؟

 

گفت : نشونم بده ، کجاست ؟

 

گفتم : ببین خدا ما رو یعنی همه مخلوقات رو آفریده بعد ما رو اشرف اون ها قرار داده 

 

باز هم صدای سنگین و سر سام آور شلیک گلوله ای دیگر توی گوشم صوت کشید .

 

گفتم : هرچی تو بگی اصلا نیست .

 

با تمام قدرت داد کشید  چرا نیست ؟

 

احساس می کردم توی یه برزخ گیر کردم .

 

با ناراحتی و بقض گفتم : اگر بود من اینجا گیر نمی کردم .

 

چند لحظه ای هر دو شون آروم شدن هم اونی که داد کشید هم اون یکی که دائم داشت به

 

من می خندید .

 

بلا فاصله از روی میز بقل تختش قرآن رو برداشتم گفتم : ببین  ؛ 

 

خدا خودش اینجا گفته من هستم .

 

از حولم قرآن رو تند تند ورق میزدم و می گفتم:  ببین اینجا گفته من هستم  ، توی  انجیل و

 

تورات و  زبورم گفته من هستم .

 

اون که تازه خندش قطع شده بود  . گفت : ببینم  . با عجله و محکم کتاب رو از توی دست

 

من کشید و عین کسایی که تا حالا همچین کتابی ندیده باشن اون و با یه تعجبی ورق می زد

 

بعد از چند لحظه گفت : ببین این راست می گه این تو نوشته خدا هست  .

 

یه هو هر دو رو شون و به من  کدن  ، اون گفت : ببینم بچه اسم این کتاب چیه ؟!  

 

گفتم : قرآن

 

بعد غش غش جفتشون خندین و گفتن بابا همون که ما از زیرش رد می شدیم دیگه .

 

گفتم : ببخشید شما چیز هایی که توی این کتاب نوشته رو خوندین

 

گفتن : آره

 

با زبون خوردگی و ترس گفتم : قبول دارین

 

گفتن : آره . گفتم میشه بگید چرا خدا نیست ؟

 

همون اسلحه به دست بر گشت رو به منو با فریاد ( عین فرمانده های نظامی ) گفت :

 

1.       شما ها  کجاتون مظهر خداست

 

2.     دروغ می گید ، ریا می کنید  ( جالب اینجا بود هرچی می گفت توی من

 

بود طوری که من کمکم روی پام نشستم  و  خودم رو به سمت  عقب

 

کشیدم ، انگار با خیره شدنش به من همه چیز رو می دید )

 

مسخره می کنید  ، مال مردم این ور اون ور می کنید   ،    

 

3.   با اسم خدا کارای کثیفتون  و پیش می برید .

 

4.   مگه ما انقلاب نکردیم مگه قرار نشد ما بجنگیم و آقایون از بچه هامون

 

مراقبت کنن ، با نام حضرت علی زیر قولت می زنید .

 

5.    توی دانشگاه از چند هزار تا دانشجو 200 تاتون نماز می خونید .

 

6.    مگه ما نجنگیدیم که اگر توی علم و صنعت از دنیا عقب می افتیم چیز

 

های دیگه مون رو جلو بندازیم ، خون مارو لگد مال کردید نه

 

7.   بجای صدای خمپاره صدای ناز و اشوه  از پشت مبایلاتون می شنوید نه

 

8.   به اسم ما و با اسباب ریا مقام و پول و شهرت تون رو زیاد می کنید نه

 

( یه هو رفیقش پرید وسط حرفش و گفت حاجی مخلصتم ولی همه رو با هم

 

قاطی نکن هنوز آدم های سالم پیدا میشن )

 

گفت آره ولی چیزی نمونده دارن نفس آدم های سالمم می برن که به لفت لیسشون

 

برسن

 

9. اون مسجدتون

 

10.  اون بسیجتون

 

11.    اون آزادی تون

 

12.  اون مردم سالاری تونه

 

13.                        اون پول نفتتون

 

14.                        اون مردم و نفله بار آوردنتون ، برای چنگ نزدن به جاه و مقامتون

 

15. اون تبلیغات دینی تون ، قرار بود علما مدینه فاضله بسازن دیگه نه

 

16. اگه می خواستیم تلوزیونمون ، هر چرندی رو پخش کنه که انقلاب نمی

 

کردیم همهون تلوزیون صاب مرده قبلی بود

 

17.                        به گوش سرانتون خوندیم بابا دین مردم ، زندگی مردم

 

مسئولیت داره ، نمیشه باهاش بازی کرد

 

رفتیم سراغ قصه قدیمی و براشون گفتیم

 

دهاتی توی سر زنون میره پیش پادشاه و میگه خدایگانا اموال من رو دیشب دزدیدن

 

پادشاه میگه خب دیشب چی کار می کردی ؟

 

دهاتی میگه خدایگانا دیشب خوابیده بودم .

 

پادشاه میگه خب چرا همین طوری بی خیال خوابیده بودی ؟

 

دهاتی میگه سرور من فکر کردم شما بیدارید تا ما راحت شب ها رو

 

بخوابیم. 

 

ناگهان با صدای مهیبی که از صدای داد و بیداد سر درد آور اون مرد بدتر بود همه چیز محو

 

شد دیدم دور و ورم  پر از رنگ های مختلف شده

 

یه عده  داشتن دوان دوان می رفتن به سمت مرکز نور ها

 

داد زدم چی شده

 

یکی شون گفت : بلند شو بابا از روی زمین ،

 

نور افشانی شب عید غدیر ...

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط حسین در 16:9 | | لینک به این مطلب
شنبه 1386/08/05
گریستن
 

نبود مرا به وصل تو بیجا گریستن

                                                 کاید به دیده بهر تماشا گریستن

سور آیدم به تهنیه ماتم به تعزیت

                                                 وقتی که خنده کنم با گریستن

ماتم سرای خلق بود عیدگاه من

                                                  از بس دلم گرفت ز تنها گریستن

یک روز اگر وظیفه چشم ترم دهد

                                                  باید ز قحط آب به دریا گریستن

بی گریه نیست دیده زمانی ، مگر به من

                                                  میراث ماند از آدم و حوا گریستن

چندان گریست دیده که شد در فراق دوست

                                                  دلکوب تر ز خنده بیجا گریستن

شاپور خیز تا غمی از دل برون کنیم

                                                   از تو حدیث دوری و از ما گریستن

 

مثل همیشه تقدیم به تو عزیز آسمونی ....

 

 

نوشته شده توسط حسین در 11:37 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 1386/06/21
عریضه

 

خدمت خدای بزرگ سلام

 

قرض از مزاحمت این بود که ، ای ولا ، دست مری زاد ، تو که خیلی مشتی بودی ، آخه این

 

رسم جوون مردی ، ما چه گناهی کردیم که همش باید اینجا بمونیم ، بابا خسته شدیم دیگه

 

، مگه ما چه گناهی کردیم که بنده تو شدیم ، مگه ما چند نفریم .

 

بیا و یه بار دیگه مرام بذار ، بابا کینه به دل نگیر دیگه  ، خوبیم بدیم پاط نوشته شدیم خدا ،

 

گذشت ، یک سال گذشت ، بدی کردیم اونقدر که از دست خودمونم در رفته  ، ولی مگه تو

 

نگفتی این ماه  ، ماه بنده های من  ،

 

مگه نگفتی تهش هرچی کردیم باز بیاییم سراق خودت ، ما اومدیم ، یعنی تو خواستی یه

 

بار دیگه زنده باشیم و بیاییم به قول خودت محمونی ، خدایا داداش کوچیکم دوچرخه می

 

خواد ، ( نداریم بخریم ) ، آبجی کوچیکه دو تا ازاین عروشک ها که دستش می زنی شروع

 

می کنه به رقسیدن می خواد ( نداریم بخریم ) ، اون آبجی اولیمون ، البت از ما کوچیکتر

 

ولی تحصیل کردس ،این ترم رفتیم انتخاب نمی دونم درس کنه شهریش زیاد بود

 

برگشتیم ، بش غول دادم تا چند روز دیگه  بریم برای انطخاب درس . خدایا هرترم

 

میشد ... به ولای علی قسم این دفعه لا مروت هوش صد توومن گرون شده ( نداریم بدیم )

 

، مادرمونم اوظاش بی ریخته بد جوری مَریز خدایا دکتر عمومیا که ( معمولا ) چیزی

 

سرشون نمی شه ، متخصص مطبش بالاشهر ، پول می خواد  ( ندارم بدم  ) ، از هوشنگ

 

همین پسر همسایه بقلی رفتم قرض کنم ، اونم موتورش و بی ....ا  دزدیدن بی کار افتاده به

 

الواتی ، از همه بدتر پول داروهاش با دفترچه یکی پنجاه هزار توومن ( نداریم بخریم ) ،

 

خدا هیچ پسری رو پشت در اتاق عمل ننش نزار ، دکترا گفتن خوب میش ، راس میگن

 

دیگه نه، یه کاری کن حالش ردیف ش اون وقط قول میدم خودم نوکری تو  کنم . اَصن از

 

این به بعد آش نزری ماه رمضونش ، خودم دُرس می کنم . خدایا  چارتا آتاشغال داشتیم

 

فوروختیم کلییم از مچد قرز کردیم هَوارتام  بِدِ کاریم  . بابا یه عمر هرجا رفتیم بی

 

باباییمون و مثل پتک زدن تو سرمون ، خدایا بابای منو مگه تو نگرفتی ، مگه تو نگفتی

 

هرکی بر جهاد پیش خدا کارش ردیف ، پس چی شد ، همه سختی هاش مال ماس ، اسم و

 

رسمش مال اونا ، خدایا این و تا حالا نگفتم ............. ( مسلحت نیست بازم نمی گم )  ، آخه

 

چرا این همه بدبختی برا من ، مگه نگفتی معاملس ، بابام مال تو ، پس چی مال من ، این به

 

قول همین خواهر اولیمون البت از ما کوچیکتر  ولی میشه معادله نا برابر ، خدایا خودمم یه

 

پیکان گوجه ای جوانان  که چی زیدی بالا دیزی بالا دربند ، خدا  آخه قلبونت بلم از تو که

 

چیزی کم نمی شه ، ببین خدا به شرفم ، به این رگ قسم که همه روزه هات و میگیرم  فقط

 

مارو رو سیفید کن ...

 

 

حرف

خدايا به این دل بالایی هرچی دادی به منم بده  و دیگر هیچ  .

اگر از طرف خدا حرفی برای پسر قصمون دارید ؛  یا از طرف پسر قصه ، دعایی به سوی خدا  ، حتما بنویسید .

 

 

 

نوشته شده توسط حسین در 23:31 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 1386/05/17
گریه بارون

 

 

پس از آن غروب رفتن ، اولین طلوع من باش

 

 

 

من رسیدم رو به آخر، تو بیـا شـروع من  باش

 

 

 

شب و از قصه جدا کن ، چکه کن رو باور من

 

 

 

خط بکش رو جای پای ، گریه های آخر من

 

 

 

اسمِت و ببخش به لب هام ،  بی تو خالی نفس هام

 

 

 

خط بکش رو باور من ، زیر سایبون دستات

 

 

 

خواب سبز رازقی باش ، عاشق همیشگی باش

 

 

 

خسته ام از تلخی شب ، تو طلوع زندگیم باش

 

 

 

پس از آن غروب رفتن ، اولین طلوع من باش 

 

 

 

من رسیدم رو به آخر، تو بیـا شـروع من  باش

 

 

 

شب و از قصه جدا کن ، چکه کن رو باور من

 

 

 

خط بکش رو جای پای ، گریه های آخر من

 

 

 

من پر از حرف سکوتم ، خالی ام رو به سقوطم

 

 

 

تو و آبی عشقت تشنه ام ، کویر لوتم

 

 

 

نمی خوام آشفته باشم ، آرزوی خفته باشم

 

 

 

تو نذار آخر قصه ، حرفم و نگفته  باشم

 

 

 

 عزیز آسمونی  اینو نوشتم تا برای لحظه ای هم که شده نگام کنی

 

نوشته شده توسط حسین در 12:35 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 1386/05/03
شب بخیر ایران

 

 

ديگر عادت کرده ايم در برابر چاقو های برنده صدا وسيما سکوت سنگين خود را پايدار نگه داريم .

                                   کمی حرص بخوريم و در نهايت فراموش کنيم .

 عادت کرده ايم که نپرسيم چرا هيچ کس از مسئولان سينما گلخانه شبکه سه سوال نمی کند که اگر اجاره نشين ها را برای پخش انتخاب کرده ايد اين همه جرح وتعديل از درون سکانس های بی نظير اين فيلم با چه رويکردی انجام می شود .

 عادت کرده ايم که نپرسيم نمايش فيلم بدون عنوان  ( نام فيلم اجاره نشين ها در تيتراژش نبود  ) با  زيرنويس های زشت  با گرافيکی بی ريخت چه معنايی دارد .

عادت کرده ايم به روی خودمان نياوريم بسياری از لحظاتی که در پخش قبلی اين فيلم از تلوزيون  بود  چرا در پخش مجدد نيست . عادت کرده ايم که ذوق اوليه تماشای هر فيلم ايرانی را  از تلوزيون با حرص عوض کنيم .

عادت کرده ايم که باور داشته باشيم همه فيلم های ساخته شده بعداز انقلاب برای پخش از تلوزيون  نيازمند تدوين مجدد هستند .

عادت کرده ايم که اين تدوين ها پی در پی هر بار با بار قبل فرق داشته باشند .

                                     و ما عادت کرده ايم که همچنان عادت کنيم .

مگر بلايی که برسر «اجـاره نشين ها » آمده بود بر سر  « دل شـدگـان »  ، « هامـون »  ، « مــادر »    

« شايد وقتی ديگر » و ....  نازل نشده بود .

                                                               اما ما

 باور نمی کنيم بلايی که تلوزيون با هر دليل و بی هر دليل با شاهکارهای سينمای ايران می کند در پی رعايت مصلحتی است . احترام به ميراث فرهنگی يک کشور از سوی مهمترين رسانه از همه چيز مهمتر است .

 پر کردن صد دقيقه آنتن ارزش اين همه بی احترامی را ندارد .

اگر از شما ها گذشته ،

به فکر نسلی باشيد که از روی اين نسخه می خواهد بداند اين فيلم مهرجويی در سال 1366  

( در دل جنگ ) چگونه پر فروش ترين فيلم سال شده است .

انگاه اصحاب فرهنگ کشور شعار می دهند که ما قصد فرهنگ سازی داريم .

شما  « سنتوری » را که که با نود  در صد آرا همراه با اخراجی ها  بيشترين رای  را  از ديدگاه مردمی دارد شکستيد . آنگاه چگونه انتظار داريد که کارگردان های بزرگ اما فراری اين مملکت  بازگشته و با آغوشی باز برای شما فيلم سازی کنند .

 سال ها قبل از  « ميهمان مامان » مهرجويی کجا بود ،

 آقايان  ؛   کيارستمی ها  و بيضايی ها  و .... کجايند ، آيا تيغی که شما ها بر گلوی ملا قلی پور برای فيلم مزرعه پدری فرو کرديد همان تيغی نبود که بر گلوی حاتمی کيا   (  « آژانـس شـيـشــه ای  »   ، 

 « موج مرده »  ، ...  )  و...

 

نه اشتباه نکنيد فيلمی که امروز CD شده و به نام مزرعه پدری بيرون آمده بيشتر شبيه طنز است تا فيلم های کلاسيک و سياست مدار ملا قلی پور .

                                       بگوييد درد و دل می گوييم فرياد .

بسيار خنديدم زمانی که به نام پدر از تلوزيون پخش شد . و طبق معمول هر     اعتراضی      شده بود را حذف کرديد .

کارگردان ها يکبار از ارشاد با کلی سانسور بايد مجوز بگيرند يکبار از شما ها .

آيا اين فيلم های بی مضمون که پخش می شود . موجب قياس فيلم های داخلی و خارجی توسط

جوانا ن و تمسخر انديشه های داخلی نمی شود .

 

 

 

  

نوشته شده توسط حسین در 13:27 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 1386/04/20
فریادهای بیهوده

 

کاش می شد اشک های کودکی گرسنه  را ، به صورت مسئولی ماليد .

                                                                              که فکر دسر غذای چند شب بعد خود است .

کاش ميشد صورت آفتاب سوخته ولی معصومانه دختر بچه فال فروش را

                                                                                          در کنار دختر بچه مسئولی گذارد

                          تا آسمان از خجالت فقط  رنگ شب را بيداد کند .

راستشو بخواهيد آسمان از رو رفته ، چون اگر قرار باشه که خيلی بدجنسی کنه لااقل چند ساعتش را تيره مي کنه .

اما چه می توان گفت از ما ،

                                      ما که شعار روشنی می دهيم و در ميان سياهی مبهوت و نالانيم .

ما که از ترس در تاريکی

                                      شمشير به دست گرفتيم

 و دائما به طرفين حمله می کنيم مبادا در اين تاريکی گرگی به ما حمله کند و...

اما افسوس که نمی دانيم گرگ ها                                                       درون خودمان نشسته اند

و اينقدر قدرتمند هستند که  نيازی نيست

                                                                                      گرگ های بيرونی به ما حمله کنند .

البته نه اينکه آنها بی کار بی کار هم نشسته باشند .

هر چند سال  يکبار نسيمی از راه می رسد و بوی روشنايی را می آورد .

 اما نمی دانيم که

                      آن نسيم نيز خودش روشنايی را نديده و فقط فريادش می زند .

 در اين ميان اعضای بدن ما ( قلب ، چشم و ... ) اند که شده اند موش آزمايشگاهی . مگر آن نسيم که

می آيد خود قلب و چشم ندارد که به همين سادگی قلب ها و چشم ها ی ديگر را

                                                    بازی می دهد .

با ورود نسيمی نو

 نسيم قبلی می گويد : نگذاشتند من خنکتان کنم .

 خلاصه اينکه هر چقدر بتواند و بخواهد خودش را از وجود گلهای ما معطر می کند و می رود ،

تا بحال يا کاخ نشين شده اند يا فرانسه نشين .         شايد حق دارند ، آخه آسمان آنجا روشن است .

 

نوشته شده توسط حسین در 18:9 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 1386/04/13
الهم حفظ امّی

میم مثل مادر

میم یعنی مجنون ، الف یعنی آدم ، دال یعنی دوست ، ر یعنی رئوف

آیا تو یک انسانی ؛  یا آفریده ، از خدای دگری ؛ ...

منو که می شناسید معمولا حرفی رو که دیگران گفته باشن مگر به ضرورت تکرار نمی کنم .

برای همین دلم می خواد امروز یه جور دیگه ببینمت .

ای کاش جای تمام پلیس هالی عالم تو رو می گذاشتند .  ای کاش همه در  عالم احساس مادری

نمی کردند و از سر للگی با آدم ها بر خورد نمی کردند  . ای کاش همه آدم های این دنیا از نژاد تو آفریده

شده بودند .

دوستت دارم به اندازه همه واژه های زیبای دنیا ، دستت را به حرارت عسل درون کندو  و با گلبرگ های

زیبای مریم می فشارم . رویت را با لبان میکائیل می بوسم . حقا که بهشت برین منت قدوم ترا

می کشد .  

عزیز آسمونی ، امروز میلاد مادرت را تبریک می گویم . 

نوشته شده توسط حسین در 13:25 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 1386/02/17
شمع یا فانوس

 

 آسمون بقضت بشکن

              دیگه وقت غم رسیده

                                          دنیا رو سیاهی برده

                                                       دیگه وقت غم رسیده

 نهرهای بی سر و سامون ، می کِشن موجی پر از خون

  دل آدماش سیاهِ

            زندگی پر غم و گاهِ

                                      فقر و درد و بی کسی ها

                                                     رنگ سبز و سرخ و آهِ

چرا باید هر ترانم

              نغمه فراق باش ِ

                                              به امید دولت عشق 

                                                             نقش شمع ، فانوس باش ِ 

 

۸۶/۲/۱۶

نوشته شده توسط حسین در 13:0 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 1386/02/09
توبه نصوح

 

 

اصلا نمی دونم بايد از کجاشروع کنم . باز اين دفعه هم از اون روزهايی که اينقدر درد و دل

 

دارم که گره بقض گلوم به اين راحتی ها باز بشو نيست .

 

يادتون وقتی بچه بوديم وقتی مثلا شيشه می شکونديم از ترس دعوا کردن ديگرون می دويديم

 

بقل مامانمون. هرچند که می دونستيم الان اولين کسی که دعوامون می کن هموم مامانست ؛  اما باز هم اونجا آروم می شديم .

 

يا حتی اگه توی خونه يه کار بدی می کرديم از ترس دعوا کردن مامان اصلا می دويديم

 

طرفش و پاهاش و بقل می کرديم . با اينکه می دونستيم مانمون اولين کسی که از دست ما خيلی ناراحت می شه.

 

می خوام بگم ای کاش الان هم  وقتی گناه می کنيم ، بدويم بقل خدا .

 

ترو خدا نگين ديوونه شده ها . واقعا ای کاش وقتی يه گناه گنده می کرديم از ترس ناراحتی

 

خدا هم که شده می پريديم بقلش و می گفتيم خدا جون ببخشيد ، ( با همون زبون بچگی ) قول ميدم ديگه نکنم .

 

کاش میشد باور می کرديم هر دوشنبه و هر پنج شنبه راستی راستی نامه اعمالمون و می دن دست امام زمان .

 

کاشکی باور می کرديم که امام زمان برای استغفار گناهای ما برامون گريه می کنه.

 

 کاش می شد روی پاهاش می شستيم و گريه می کرديم . بهش می گفتيم که چقدر دوستش داريم و چقدر پشيمونيم .

 

يادتون وقتی بچه بوديم تو کتابامون می خونديم : آن مرد آمد ؛ آن مرد در باران آمد .

 

ای کاش  حالا که بزرگتر شديم ، باور کنیم ؛ که تا  وقتی که آن مرد نيايد ، باران هم نخواهد آمد .

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

باور کنید که منم مخالف لذت بردن از این دنیا نیستم. ولی میگم ، لذت بردن هم مراتب داره .

 

اگر مراتب مادون با مراتب مافوق در تعارض باشه باید مراتب مادون را کنار گذاشت . فقط بخاطر اسم قشنگ همون کسی که بالا تر گفتم.

                        

                            « هوسی است در دل من که سر بشر ندارد »  

 

 

        وقتی توعریان آمدی دنیا                                  توگریان بودی و همه خندان

        کاری کن وقتی میروی ز دنیا                        همه گریان باشند و تو خندان

 

 

نوشته شده توسط حسین در 19:10 | | لینک به این مطلب
شنبه 1386/02/01
غمگین تر از خوشحالی
 

دل : واقعا تو خوشحالی !

دل : یعنی هیچ احساس بدی نمی کنی .

نفس : ببینم ، تو از بزرگتر شدن هم شکایت داری ، بابا دیگه یه امروز رو بیخیال شو. بزار بهمون خوش بگذر.

آره این دعوا بین نفس و دل  بالا تر از این حرف ها گرفت . آخه حرف منو نمی فهم. من میگم باید گریه کرد

 نه خنده ، اون میگه برو بابا دیوونه ای .

نفس: آخه کی توی روز تولدش گریه کرده که تو دومیش باشی.

اصلا بگو ببینم تو چرا موقع شمع فوت کردن گفتی من ۱۹ سالم نشده و تازه دارم می رم توی ۱۷ ، ۱۸ سال .

بابا خوبیت نداره . بد یومنی خمیاره . به قول حافظ :

       بر سر آنم که گر ز دست براید                                     دست به کاری زنم که قصه سر آید .

این بیچاره شونصد سال پیش این حرف و زده . اون وقت تو این قدر بی روح و در هم ، شب به این قشنگی رو گذروندی .

دل: میدونی چیه نمی دونم از کدوم قصه شروع کنم . اول از ۱۸ سال تموم شده زندگیم بگم که چشم

 بی لیاقتم نتونست حتی یک خال از یار ببین . کسی که توی این مدت  منو دیده ، بزرگم کرده ، به اینجا رسونده .

آخه ببین  آدم مامانش رو که این همه زحمت کشیده هر روز می بین .

 و لی چه طوری کسی که بیش از این حرف ها به گردنم حق داره رو یه لحظم ندیده باشم .

الان با اطمیمنان می تونم بگم که من ۱۸ سال تمتم زندگی کردم اما با اطمینان نمتونم بگم که حتی یک

ثانیه دیگه زندم .پس حتی شاید برای آینده هم به دیدنش امیدوار نباشم .

ببین این همه گذشت و به کارنامه نا تمام زندگیم رنگ سیاهی افتاد . چگونه باید پاسخگو باشم .

این مدت گذشت و من هیچ کار قابل عرضه ای که خرابش نکره باشم ندارم .

آگر امشب شب آخر باش. چه کار باید بکنم .

(کسانی که صدای دل خود را می شنوند ، محتاج شنیدن صداهای بیرونی نیستند.)

نوشته شده توسط حسین در 11:0 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 1386/01/29
کاش می شد گریه را محکوم کرد
 

        آخر غربت دنیاست مگه نه 

                           اول دو راهـی آشنـا شدن

 

امروز بد جوری دلم گرفته

کاش می شد آدم همیشه اون کسانی رو که خیلی دوستشون داره .......

کاش می شد عمر بهترین های روی زمین ، بیشتر از عمر بدترین های روی زمین بود .........

کاش می شد دنیا اینقدر کوچک نبود تا مجبور باشیم برای دیدن غنچه ای نو ، حتما گل سرخ زیبایی را از دست بدهیم .........

لعنت به هرچی کاش و کاشکی باد که هیچ یک معجزه ای نمی کند ..........

امروز چهلم بزرگ ترین مرد عالم سینما بود . راستشو بخواهید اینقدر خسته و پر دردم که نمی دونم باید از کدوم کلمه ها استفاده کنم.

آخه ما درس پاک بازی کردن و ، انتظار تشکر نداشتن را از او یاد گرفتیم . درس ننوشتن کلمات سفارشی

را از او آموختیم . درس.............................................

مردی که مسیر زندگی خیلی ها رو عوض کرد .

مردی  که در عوض ۳۰ سال گذشته تاریخ ایران ، بهش مدیونیم .

نمی دانم تا کی باید به لب هایم غُر بزنم که فاتحه بخوان و تا کی باید شیون تمام ناشدنی درونم را

 تحمل کنم .و تا کی باید به چشمانم وعده دو باره دیدنش را بدهم . آخه هر وقت برای تسکین چشم

 های خون گرفته ام ، قسم  به خداوند جان گیرنده می خورم که دوباره او را خواهم دید . قلبم همه چیز را

 در هم می ریزد ( او به هم زدن  تزویرهای زندگی را ، در هم شکستن شیشه های دلم را ، از شخصیت

عمو در قارچ سمی درس گرفته ) و فریاد بر می آورد که دروغ است . تو هرگز نمی توانی به قله های رفیع

 عمو رسول برسی .

وقتی می پرسم چرا ؟ میگوید فرشتگان پشت سرش بودند و سعی می کردند جای هر قدمی را که او به

سوی کمال بر می داشته به سرعت پاک کنند .

گفتم تو می دانی او چند قدم برداشته.

 گفت :آری .   گفتم قَسمت میدهم که بگویی.

گفت :شاه کوچک ، سقای تشنه لب ، نینوا ، بلمی به سوی ساحل ،  پرواز در شب ،  افق ، مجنون ،

هیوا ، خسوف ، کمکم کن  ، سفر به چزابه ،  نجات یافتگان ،  مزرعه پدری ،  نسل سوخته  ،

قارچ سمی ، میم مثل مادر   و   عصر روز دهم .

برام خیلی سخت بود برای کسی که خیلی دوستش دارم از فعل های گذشته استفاده کنم.

ولی چه می شه کرد ، این بار نوبت او بود و بار دیگر ممکن است نوبت .. باشد.

                                                میم مثل ملا قلی پور

                                             برای شادی روحّّش صلوات

 

نوشته شده توسط حسین در 12:35 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 1386/01/19
شعر
                                 

 

                                    

              حکایت

طبیبی پریـچهره در مـرو  بود 

                                 که در باغ دل  قامتـش سـرو بود

نه از درد دل های ریشش خبر

                                 نه از چشم  بیمار خویـشش  خـبر

حکایت کنـد دردمنـدی  غریب

                                 که خوش بود چندی سرم با طبیب

نمی خواستم تندرستی  خویش

                                 که دیگر نیایـد  طبـیبـم  بـه  پیش

بسا عقل زور آور  چیر دست

                                 که سودای عشقش کند زیر دست

چو سودا خرد را بمالید گوش

                                  نیارد دگر ، سر بر آورد  هـوش

                                                                                 بوستان سعدی  

 

نوشته شده توسط حسین در 11:20 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 1386/01/15
شعر
                           

                                                         تنهایی

 

از زندگی ز بی کسی خویش خسته ام

                            از واژه های تلخ جدایی گسسته ام

از بی کسی ماهی تنها درون تنگ

                            از درد  فــقر خـــدا داد  خسـته ام

دلتنــگ یک کبوتر تنها میــان دل

                            از رنگ واسم واژه عشق خسته ام

من درمیان خاروخس کوچه های فقر

                            از دیدن زردی خورشید  خـسته ام

از عشق  از درد  زتنهای  و فــقر

                            از استماع شعار خماران شکسته ام

ای سالکِ خسته،می سوزی چوشمع 

                            من  دل  ز تمامی دنیــا گسـسته ام

۸۵/۵/۳۰

خواهش می کنم شعر را عاشقانه معنی نکنید .

زیرا مقصودم فقط گلایه از دنیاست . 

نوشته شده توسط حسین در 13:30 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 1385/11/03
زندگی
                                                    

                                                            زندگی

از زندگی از این همه تکرار خسته ام                  

                                                                از دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از لحظه های تلخ وجودم غمی گسار                

                                                                من از وجود حاضر غایب شکسته ام

تنهاترین شاخه بر  دار یک درخت                       

                                                                از این همه سوسن و بلبل گسسته ام

ماهی ای تنها در عمق آب کهکشان               

                                                                من از وجود بی ثمر خویش  خسته ام

شنیده ام ز حوالی استاد خوش سخن             

                                                                من از سکوت میان جمییت شکسته ام

پیر میشوم و میمیرم روی برگ های کاغذ خویش   

                                                                شعرم به پایان رسید و باقیست تنهایی ام

                                                                                                          

                                                                                                             ۲۸/۵/۸۵

نوشته شده توسط حسین در 12:37 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 1385/11/03
فاصله
                                                  

                                                         فاصله

میان عاشق و معشوق فاصله چند است            

                                                                   محیط بین من و تو چند در چند است

همی غمی خورم ز گستره عشق بی کران         

                                                                   جانم به لب رسید و نگاهم مستمند است

دوست داشتم تو باشی و من دست در دستت    

                                                                   افسوس تو نیستی و دستم پر ارز فقر است

آری نشسته ام به سحرگاه پای حرف صبا            

                                                                   دعای فرج نجوای من و مرغ سحرگاه است

ترسان از آنم که سحرگاه بی خبر                       

                                                                  آیی و شمع  خاموش و خفته در قبر است

                                                                                                              ۱۱/۹/۸۵

 

خوب  چطور بود .

گفتم اولین شعرم رو در وب اینطوری شروع کنم.

نوشته شده توسط حسین در 12:24 | | لینک به این مطلب
شنبه 1385/10/30
کلی حرف جدید

سلام

توی حرف دل قبلی بعضی از دوستام بهم گفتن شاید بهتر بود کامل تر در مورد تحول شخصیتیم توضیح می دادم .

آخه می دونین چیه من می ترسم چیزی بگم که به کسی بر بخوره  .

ولی بی خیال بهتون تا حدودیشو میگم .

منظورم این بود که هرکی با شکل بچه  مثبتی توی این دوره و زمونه می چرخه .

هرکی ادعای خدا یغمبریش بیشتره .

هرکی شب جمعه ها توی ایست بازرسی فقط چون از رنگ لباس  ..........  خوشش نمی یاد ، بهشون میگه بچه سوسول ، یا خلاصه آوار کتک و فهش رو می کش روی سر طرف .

نمی دونم کی گفته قرار اینها  فرشته ای باشن که ناجی مملکتن . کی گفته درس غیرت ایرونی رو باید از اینها یاد بگیریم  .

مادوست داریم اگه حرف از غیرت ، از نسل سوخته بشنویم .  

روی حرفم با اونایه که  جلوی مردم      صبحکم الله    میگن و پشت سر معلوم نیست توی چه سوراخی  چه غلطی میکنن.

آره می خوام بگم جنگی که همه فکر می کنن تموم شده  نه نه نه تموم نشده .

دیروز جنگ جوون ایرونی با یه مشت کافر بود .

امروز جنگ یه عالمه جوونی دست پرورده همون دیروزی هاست  اما جنگشون یه کوچولو فرق میکن . 

چون جنگ توپ تانک نیست . جنگ دردِ دل بین بعضی  ،   از ما بهترون که فکر میکنن پسر پیغمبرن  ( کت و ول کردن چسبیدن به دکمه ) با جنگ بعضی ها که کلا بی خیال همه چی شدن .

راستی ما ( من ) کجای این جنگیم . حقیقت شو  بخواهید دوست ندارم جزو هیچ کدوم از اینها باشم .

چون کنه زندگی هیچ کدومشون رو دوست ندارم .

 

پس اجازه بدید  آخرش و بهتر از نامه قبلیم تمومش کنم خدایا شکر که پشت چهره خیلی ها رو  خیلی زود برام روشن کردی . 

البته روی حرفم با دیگرونم هست  نه اینکه فقط با این بیچاره ها به کًل افتاده باشم .

دم مرام بی مرامی بعضی ها هم سرد باد که به کلی همه چیز رو فراموش کردن .

نوشته شده توسط حسین در 16:45 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 1385/10/25
جوونی
سلام سلام

خیلی وقته که دردودل نکردیم .  البته نه اینکه درد دل نداشتیم که نزدیم بلکه .....................................

مشغله داشتیم .

این امتحان های خراب شده پایان ترم تمام برنامه زندگی آدم رو خراب می کنه .

آخ چی بگم که درد و دل دارم هزارتا . قبل لز اینکه از یک اتفاق خیلی بزرگ که  چند روز قبل در زندگیم اتفاق افتاد بگم .                      اول باید داد بزنم خدایا شکر

قبل اینکه یه جوون ۱۸ ساله مسیر زنگیشُ انتخاب بکن . بدون هیچ ضریب خطایی خود تو راهُ براش خیلی قشنگ باز کردی .

اتفاق این بود :

 یکی از دوستانم خیلی اسرار داشت  که فیلم فارچ سمی که رسول ملاقلی پور چند سال قبل ساخته

 بود رو حتما ببینم . منم اول توجه نمی کردم ولی کمکم یه حسی منو به سمتش تحریک کرد .

تا بالاخره چند روز یش از یک ویدئو کلوپ فیلمش را کرایه کردم . آری همین فیلم بود دریچه بزرگی از راه

 زندگی را به روی من باز کرد . هرچند که بعد از اون جلوی ابر چشمامُ  نتواسنستم بگیرم ولی احساس

 کردم چند لِوِل( سطح ) بزرگ شدم .

حالا آدم های دور و ورم رو جور دیگری نگاه می کنم و دیگه حداقل روی ظاهر افراد نظر نمی دم .

بعد فیلم نسل سوخته ملاقلی پور را خریدم و باز هم تکمیل و ادامه ماجرای بالا.

حقیقتا نباید خیلی چیزها را ما جوون های نسل سومی فراموش می کردیم که از یاد بردیم ،

خیلی آدم های نسل گذشته را باید بهتر می شناختیم که اصلا ندیدیمشان ،

نباید ظاهر نگرانه به افراد ننگ بدی یا نشان خوبی می دادیم که این کار را هم کردیم ؛

ولی ایرادی نداره در عوض در شروع راه جوونی خط و ربط  مسیرم و درست و حسابی انتخاب کردم

تا بعدا افسوس یک عمر عالم نادان بودن رو نخورم .  

یشنهاد می کنم به همه دوستام  توی تمام ایرون این دو تا فیلم رو ببینید.

نوشته شده توسط حسین در 19:11 | | لینک به این مطلب