آسمون بقضت بشکن
دیگه وقت غم رسیده
دنیا رو سیاهی برده
دیگه وقت غم رسیده
نهرهای بی سر و سامون ، می کِشن موجی پر از خون
دل آدماش سیاهِ
زندگی پر غم و گاهِ
فقر و درد و بی کسی ها
رنگ سبز و سرخ و آهِ
چرا باید هر ترانم
نغمه فراق باش ِ
به امید دولت عشق
نقش شمع ، فانوس باش ِ
۸۶/۲/۱۶
اصلا نمی دونم بايد از کجاشروع کنم . باز اين دفعه هم از اون روزهايی که اينقدر درد و دل
دارم که گره بقض گلوم به اين راحتی ها باز بشو نيست .
يادتون وقتی بچه بوديم وقتی مثلا شيشه می شکونديم از ترس دعوا کردن ديگرون می دويديم
بقل مامانمون. هرچند که می دونستيم الان اولين کسی که دعوامون می کن هموم مامانست ؛ اما باز هم اونجا آروم می شديم .
يا حتی اگه توی خونه يه کار بدی می کرديم از ترس دعوا کردن مامان اصلا می دويديم
طرفش و پاهاش و بقل می کرديم . با اينکه می دونستيم مانمون اولين کسی که از دست ما خيلی ناراحت می شه.
می خوام بگم ای کاش الان هم وقتی گناه می کنيم ، بدويم بقل خدا .
ترو خدا نگين ديوونه شده ها
. واقعا ای کاش وقتی يه گناه گنده می کرديم از ترس ناراحتی
خدا هم که شده می پريديم بقلش و می گفتيم خدا جون ببخشيد ، ( با همون زبون بچگی ) قول ميدم ديگه نکنم .
کاش میشد باور می کرديم هر دوشنبه و هر پنج شنبه راستی راستی نامه اعمالمون و می دن دست امام زمان .
کاشکی باور می کرديم که امام زمان برای استغفار گناهای ما برامون گريه می کنه.
کاش می شد روی پاهاش می شستيم و گريه می کرديم . بهش می گفتيم که چقدر دوستش داريم و چقدر پشيمونيم .
يادتون وقتی بچه بوديم تو کتابامون می خونديم : آن مرد آمد ؛ آن مرد در باران آمد .
ای کاش حالا که بزرگتر شديم ، باور کنیم ؛ که تا وقتی که آن مرد نيايد ، باران هم نخواهد آمد .
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
باور کنید که منم مخالف لذت بردن از این دنیا نیستم. ولی میگم ، لذت بردن هم مراتب داره .
اگر مراتب مادون با مراتب مافوق در تعارض باشه باید مراتب مادون را کنار گذاشت . فقط بخاطر اسم قشنگ همون کسی که بالا تر گفتم.
« هوسی است در دل من که سر بشر ندارد »
وقتی توعریان آمدی دنیا توگریان بودی و همه خندان
کاری کن وقتی میروی ز دنیا
همه گریان باشند و تو خندان![]()
دل : واقعا تو خوشحالی !
دل : یعنی هیچ احساس بدی نمی کنی .
نفس : ببینم ، تو از بزرگتر شدن هم شکایت داری ، بابا دیگه یه امروز رو بیخیال شو. بزار بهمون خوش بگذر.
آره این دعوا بین نفس و دل بالا تر از این حرف ها گرفت . آخه حرف منو نمی فهم. من میگم باید گریه کرد
نه خنده ، اون میگه برو بابا دیوونه ای .
نفس: آخه کی توی روز تولدش گریه کرده که تو دومیش باشی.
اصلا بگو ببینم تو چرا موقع شمع فوت کردن گفتی من ۱۹ سالم نشده و تازه دارم می رم توی ۱۷ ، ۱۸ سال .
بابا خوبیت نداره . بد یومنی خمیاره . به قول حافظ :
بر سر آنم که گر ز دست براید دست به کاری زنم که قصه سر آید .
این بیچاره شونصد سال پیش این حرف و زده . اون وقت تو این قدر بی روح و در هم ، شب به این قشنگی رو گذروندی .
دل: میدونی چیه نمی دونم از کدوم قصه شروع کنم . اول از ۱۸ سال تموم شده زندگیم بگم که چشم
بی لیاقتم نتونست حتی یک خال از یار ببین . کسی که توی این مدت منو دیده ، بزرگم کرده ، به اینجا رسونده .
آخه ببین آدم مامانش رو که این همه زحمت کشیده هر روز می بین .
و لی چه طوری کسی که بیش از این حرف ها به گردنم حق داره رو یه لحظم ندیده باشم .
الان با اطمیمنان می تونم بگم که من ۱۸ سال تمتم زندگی کردم اما با اطمینان نمتونم بگم که حتی یک
ثانیه دیگه زندم .پس حتی شاید برای آینده هم به دیدنش امیدوار نباشم .
ببین این همه گذشت و به کارنامه نا تمام زندگیم رنگ سیاهی افتاد . چگونه باید پاسخگو باشم .
این مدت گذشت و من هیچ کار قابل عرضه ای که خرابش نکره باشم ندارم .
آگر امشب شب آخر باش. چه کار باید بکنم .
(کسانی که صدای دل خود را می شنوند ، محتاج شنیدن صداهای بیرونی نیستند.)


