چه دردناکِ دستان پف کرده پزشک ، وقتی که می فشاره
سینه ام را ، چه آفتاب تندی روی صورتم سایه انداختن ، اه ، صدای
سنگین این بوق آزاد اینجام دست از سرم بر نمی داره ، حوصلم سر
رفت چه تلاشی می کنن ،هر کس به طرفی می دوه ، بند بند بی حس
شدم چه دردی می گیره وقتی اون اژدهای برقی رو روی سینم
می فشارن ، چه سخت بود باور مرگم و از آن سخت تر باور مادر ،
دوستان همه آمدند دشمنان هم ، مادر گریه دیگران هم ، پدر آرام می گرید
شکه ، بی حس ، چقدر زیباست وقتی می بینم پدر این بار با درد و نه
از شادی ، مرا اینبار می بیند چه رویایی ، نگاه کج ، به آن قاب قلابی ،
همه چیز ، همه کس ، دوستانم ،حتی تو ، تو هم اینجا نشستی ، تو همین
جا به فکر آنچه از من خوانده بودی رنگ دادی ، صدای داد ، شیون و قُل قُل ،
صدا بیرون ، همه با هم بگو لا لااله الی الله ....
منچستر آرسنال 2-1 ، رضا گلزار ممنوع التصویر ، فلان آقا دیشب در تصادف
، احمدی نژاد ، کروبی ، موسوی ، مایلی کهن قلعه نوعی ، اینجا کجاست ؟؟
که ناگه دود دود دود صدای هُر هُر ماشین ، بله اینجا اتوبوس است ،
بفرمایید پایین بفرمایید ، جنازه زودتر رسیده الان از غسال خونه در می یاد ،
عجله کنید ،
باز می آید صدای حمد و قُله و صاد ، صدای شیون و گریه ،
صدای آب ، صدای غسل و غسال ، صدای کندن قبض برای ، شستشو ، اُجرت
آخوند ، برای 1 رکت ، هر کس بیاید 1 رکت قبضی دهندش ،
گورکن هم قبض در جیب ، می کَند گور مرا با خشم و از کین ، همه دور سرم
جمعن ، از گریه ، ادا ، زاری چرا ؟ مرا آرام در گورم پناهم میدهند اما ، نشد نه
، باز آدم ها رو می بینم ، اون طور که خودشون نمی بینن ، صدای سور مرگم همه رو
بیدار می کنه ، کجا ، آنجا ، بیایید زودتر ، مردم گرسنند ،
می روم چه ساده ، در آه و فریاد و درد ، چه خبر است همه گریه و من خنده....
من گریه، آدم ها را می دیدم آن طور که خودشان نمی دیدند ،
پدرم بود مادرم هم ، همه چیز بود بستنی یخی ، توپ دو لایه ،
حتی مسجد هم بود ،کوچه ها دراز بود خیلی ، زرد بود خیلی ،
سوسک ها بین دیوار های کاه گلی اش پرواز می کردند ،
سید بود حاجی هم ، هر دو باهم عملیات ضد سوسک راه
می انداختیم ، می کشتیم تا کف دمپایی ها سوراخ میشد،
چه زود گذشت ، پدر می آمد ، کمتر ، یقه ها را بستیم ،
یعنی گفتند که بسته باید ، پدر ناراضی بود مادر هم ،
باران می بارید طوفان هم ، آن روز که می کشتند
شرافت یک مرد را به فروختن دوستش در فیاض ، پدر سر خورد ،
خورد ، نه زمین اینجاست پدر آنجا ، هنوز رو به راه است ،
چه قُلابی می خندد ، بگذریم از باقی خنده ، مادر ایستاده هنوز ،
حتی مقابل فریاد های چرایی من ، او نیز پنهانی گاه می خندد ،
اما خسته و در هم نهیدست ، چشمان بی پلک او هم ،
کوچه ها هنوز هم زرد است انگار با خورشید وصلت کرده است ،
برق شادی ، بوی مرگ ، صدای هُم هُم و خِش خِش ،
پدر را باز می بینم ، استخوان در چشم ، زیر پا خالی ،
کسی از راه می آید به فریاد ، سقوط آزاد زیر پا خالی ،
کم کم رنگ ننگ کوچه های زرد در چشمم ، چرا دنیا چرا اینجا ،
کمی دست نوازانه ، پدر آسوده می داند ،
چگونه استخوان خرد را از چشمم برون آرد ، کمی مانده
به آنکه زیر هر چیز ریز دین ، دنیا ، خدا حتی همین ، آری همین جا
زیر هر ننگ و هر تزویر این دنیا ، زنم ، زیر همه عالم ،
اما کمی بگذشت تا آمد نهیب دیگری از سوی منبر ، شنیدم از بهشت
و ارش اعلا ، در این آلودگی ها ، میان اینهمه رقاصه غوغا ،
چگونه فکر ذکر و یار باشم ، بتان آسوده ول کرده به فکر یار باشم ،
چرا ساده نمی گویم ، دلم سخت تنگ است به یاد نامی سهراب
در این آب گلالوده ، کدام ماهی کدام قلاب ، دلم گاهی برای تو ،
می سوزد خداوندا ،
چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن

