تبليغاتX
حرف دل
دوشنبه 1388/01/31
مشق شب 2
سخت بود زندگی ، سخت تر مرگ ، سنگین بود غم ، سنگین تر لحد ،

چه دردناکِ دستان پف کرده پزشک ، وقتی که می فشاره

سینه ام را ، چه آفتاب تندی روی صورتم سایه انداختن ، اه ، صدای

سنگین این بوق آزاد اینجام دست از سرم بر نمی داره ، حوصلم سر

رفت چه تلاشی می کنن ،هر کس به طرفی می دوه ، بند بند بی حس

شدم چه دردی می گیره وقتی اون اژدهای برقی رو روی سینم

می فشارن ، چه سخت بود باور مرگم و از آن سخت تر باور مادر ،

دوستان همه آمدند دشمنان هم ، مادر گریه دیگران هم ، پدر آرام می گرید

شکه ، بی حس ، چقدر زیباست وقتی می بینم پدر این بار با درد و نه

از شادی ، مرا اینبار می بیند چه رویایی ، نگاه کج ، به آن قاب قلابی ،

همه چیز ، همه کس ، دوستانم ،حتی تو ، تو هم اینجا نشستی ، تو همین

جا به فکر آنچه از من خوانده بودی رنگ دادی ، صدای داد ، شیون و قُل قُل ،

صدا بیرون ، همه با هم بگو لا  لااله الی الله ....

منچستر آرسنال 2-1 ، رضا گلزار ممنوع التصویر ، فلان آقا دیشب در تصادف

، احمدی نژاد ، کروبی ، موسوی ، مایلی کهن قلعه نوعی ، اینجا کجاست ؟؟

که ناگه دود دود دود صدای هُر هُر ماشین ، بله اینجا اتوبوس است ،

بفرمایید پایین بفرمایید ، جنازه زودتر رسیده الان از غسال خونه در می یاد ،

عجله کنید ،

باز می آید صدای حمد و قُله و صاد ، صدای شیون و گریه ،

صدای آب ، صدای غسل و غسال ، صدای کندن قبض برای ، شستشو ، اُجرت

آخوند ، برای 1 رکت ، هر کس بیاید 1 رکت قبضی دهندش ،

گورکن هم قبض در جیب ، می کَند گور مرا با خشم و از کین ، همه دور سرم

جمعن ، از گریه ، ادا ، زاری چرا ؟ مرا آرام در گورم پناهم میدهند اما ، نشد نه

، باز آدم ها رو می بینم ، اون طور که خودشون نمی بینن ، صدای سور مرگم همه رو

بیدار می کنه ، کجا ، آنجا ، بیایید زودتر ، مردم گرسنند ،

می روم چه ساده ، در آه و فریاد و درد ، چه خبر است همه گریه و من خنده....

نوشته شده توسط حسین در 10:33 | | لینک به این مطلب
جمعه 1388/01/21
مشق شب
آمدم چه سخت ، در آه و فریاد و درد ، چه خبر بود همه خنده و

من گریه، آدم ها را می دیدم آن طور که خودشان نمی دیدند ،

پدرم بود مادرم هم ، همه چیز بود بستنی یخی ، توپ دو لایه ،

حتی مسجد هم بود ،کوچه ها دراز بود خیلی ، زرد بود خیلی ،

سوسک ها بین دیوار های کاه گلی اش پرواز می کردند ،

سید بود حاجی هم ، هر دو باهم عملیات ضد سوسک راه

می انداختیم ، می کشتیم تا کف دمپایی ها سوراخ میشد،

چه زود گذشت ، پدر می آمد ، کمتر ، یقه ها را بستیم ،

یعنی گفتند که بسته باید ، پدر ناراضی بود مادر هم ،

باران می بارید طوفان هم ، آن روز که می کشتند

شرافت یک مرد را به فروختن دوستش در فیاض ، پدر سر خورد ،

خورد ، نه زمین اینجاست پدر آنجا ، هنوز رو به راه است ،

چه قُلابی می خندد ، بگذریم از باقی خنده ، مادر ایستاده هنوز ،

حتی مقابل فریاد های چرایی من ، او نیز پنهانی گاه می خندد ،

اما خسته و در هم نهیدست ، چشمان بی پلک او هم ،

کوچه ها هنوز هم زرد است انگار با خورشید وصلت کرده است ،

برق شادی ، بوی مرگ ، صدای هُم هُم و خِش خِش ،

پدر را باز می بینم ، استخوان در چشم ، زیر پا خالی ،

کسی از راه می آید به فریاد ، سقوط آزاد زیر پا خالی ،

کم کم رنگ ننگ کوچه های زرد در چشمم ، چرا دنیا چرا اینجا ،

کمی دست نوازانه ، پدر آسوده می داند ،

چگونه استخوان خرد را از چشمم برون آرد ، کمی مانده

به آنکه زیر هر چیز ریز دین ، دنیا ، خدا حتی همین ، آری همین جا

زیر هر ننگ و هر تزویر این دنیا ، زنم ، زیر همه عالم ،

اما کمی بگذشت تا آمد نهیب دیگری از سوی منبر ، شنیدم از بهشت

و ارش اعلا ، در این آلودگی ها ، میان اینهمه رقاصه غوغا ،

چگونه فکر ذکر و یار باشم ، بتان آسوده ول کرده به فکر یار باشم ،

چرا ساده نمی گویم ، دلم سخت تنگ است به یاد نامی سهراب

در این آب گلالوده ، کدام ماهی کدام قلاب ، دلم گاهی برای تو ،

می سوزد خداوندا ،

چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن


نوشته شده توسط حسین در 14:28 | | لینک به این مطلب