تبليغاتX
حرف دل - غمگین تر از خوشحالی
شنبه 1386/02/01
غمگین تر از خوشحالی
 

دل : واقعا تو خوشحالی !

دل : یعنی هیچ احساس بدی نمی کنی .

نفس : ببینم ، تو از بزرگتر شدن هم شکایت داری ، بابا دیگه یه امروز رو بیخیال شو. بزار بهمون خوش بگذر.

آره این دعوا بین نفس و دل  بالا تر از این حرف ها گرفت . آخه حرف منو نمی فهم. من میگم باید گریه کرد

 نه خنده ، اون میگه برو بابا دیوونه ای .

نفس: آخه کی توی روز تولدش گریه کرده که تو دومیش باشی.

اصلا بگو ببینم تو چرا موقع شمع فوت کردن گفتی من ۱۹ سالم نشده و تازه دارم می رم توی ۱۷ ، ۱۸ سال .

بابا خوبیت نداره . بد یومنی خمیاره . به قول حافظ :

       بر سر آنم که گر ز دست براید                                     دست به کاری زنم که قصه سر آید .

این بیچاره شونصد سال پیش این حرف و زده . اون وقت تو این قدر بی روح و در هم ، شب به این قشنگی رو گذروندی .

دل: میدونی چیه نمی دونم از کدوم قصه شروع کنم . اول از ۱۸ سال تموم شده زندگیم بگم که چشم

 بی لیاقتم نتونست حتی یک خال از یار ببین . کسی که توی این مدت  منو دیده ، بزرگم کرده ، به اینجا رسونده .

آخه ببین  آدم مامانش رو که این همه زحمت کشیده هر روز می بین .

 و لی چه طوری کسی که بیش از این حرف ها به گردنم حق داره رو یه لحظم ندیده باشم .

الان با اطمیمنان می تونم بگم که من ۱۸ سال تمتم زندگی کردم اما با اطمینان نمتونم بگم که حتی یک

ثانیه دیگه زندم .پس حتی شاید برای آینده هم به دیدنش امیدوار نباشم .

ببین این همه گذشت و به کارنامه نا تمام زندگیم رنگ سیاهی افتاد . چگونه باید پاسخگو باشم .

این مدت گذشت و من هیچ کار قابل عرضه ای که خرابش نکره باشم ندارم .

آگر امشب شب آخر باش. چه کار باید بکنم .

(کسانی که صدای دل خود را می شنوند ، محتاج شنیدن صداهای بیرونی نیستند.)

نوشته شده توسط حسین در 11:0 | | لینک به این مطلب