کاش می شد اشک های کودکی گرسنه را ، به صورت مسئولی ماليد .
که فکر دسر غذای چند شب بعد خود است .
کاش ميشد صورت آفتاب سوخته ولی معصومانه دختر بچه فال فروش را
در کنار دختر بچه مسئولی گذارد
تا آسمان از خجالت فقط رنگ شب را بيداد کند .
راستشو بخواهيد آسمان از رو رفته ، چون اگر قرار باشه که خيلی بدجنسی کنه لااقل چند ساعتش را تيره مي کنه .
اما چه می توان گفت از ما ،
ما که شعار روشنی می دهيم و در ميان سياهی مبهوت و نالانيم .
ما که از ترس در تاريکی
شمشير به دست گرفتيم
و دائما به طرفين حمله می کنيم مبادا در اين تاريکی گرگی به ما حمله کند و...
اما افسوس که نمی دانيم گرگ ها درون خودمان نشسته اند
و اينقدر قدرتمند هستند که نيازی نيست
گرگ های بيرونی به ما حمله کنند .
البته نه اينکه آنها بی کار بی کار هم نشسته باشند .
هر چند سال يکبار نسيمی از راه می رسد و بوی روشنايی را می آورد .
اما نمی دانيم که
آن نسيم نيز خودش روشنايی را نديده و فقط فريادش می زند .
در اين ميان اعضای بدن ما ( قلب ، چشم و ... ) اند که شده اند موش آزمايشگاهی . مگر آن نسيم که
می آيد خود قلب و چشم ندارد که به همين سادگی قلب ها و چشم ها ی ديگر را
بازی می دهد .
با ورود نسيمی نو
نسيم قبلی می گويد : نگذاشتند من خنکتان کنم .
خلاصه اينکه هر چقدر بتواند و بخواهد خودش را از وجود گلهای ما معطر می کند و می رود ،
تا بحال يا کاخ نشين شده اند يا فرانسه نشين . شايد حق دارند ، آخه آسمان آنجا روشن است .

