تبليغاتX
حرف دل - خدا نیست
سه شنبه 1386/10/11
خدا نیست

 

خدا نیست

 

کوش مگه شما می بینیدش .

 

من که نمی بینمش .

 

اما امروز سری به تیمارستان روانی داخل کشور ایران زدم .

 

اون جا قبل از همه یک موجی سال های جنگ رو دیدم ، می گفت : خدا نیست !

 

گفتم : یعنی چی ؟ مگه میشه ؟ پس تو که همیشه می گفتی : برای آرمانم ، برای خدا ، به

 

نام امام حسین ، مهشور شدن با ائمه ، جهاد اکبر  وووووو رفتم جنگ پس چی شد ؟ بعدم

 

توی کتاب های درسی و بالای منبر های همون  مملکتی که تو براش جنگیدی می گن خدا

 

هست نشونشم نعمت های خدا و منطق های عینی و بیانی و فلسفه وجودی و  برهان ابن

 

سینا و  ....

 

اما می خندید و می گفت :  نه خدا نیست .

 

مات مات شده بودم که من و گذاشته سر کار یا اینکه ....

 

گفت: من که مدت هاست این گوشه هرچی خدا رو صدا می کنم جواب نمی ده .

 

گفتم : مگه

 

قبلا جواب می داد ؟!  گفت : سال 67 ، آره جواب می داد .

 

نفسم که داره با این دستگاه ها می آد و می ره . چشم و قلبمم که پیوندیه پس حالا دیدی

 

خدا نیست .

 

یه لحظه پیش خودم حس کردم الان اگه صبر کنم خدا سقف و روی سرم خراب می کن . بر

 

گشتم که از بیمارستان روانی داخل کشور ایران  برم بیرون

 

یه هو صدای ترسناکی شنیدم با وحشت و تق تق کردن قلبم بر گشتم دیدم یه تیر هوایی

 

شلیک کرده و اسلحه اش رو ، رو به من گرفته و میگه : بگو خدا نیست ؛  والا به روح امام

 

می چکونم .

 

فضای اتاق خیلی سنگین شده بود ، اما صدای صلوات هم اتاقی اون موجی برای امام همه

 

چیز رو بدتر کرد  . ناگهان بی اختیار گفتم :

 

اعوذ بالله من الشیطان رجیم

 

اما انگار اون ها شیطان هم نبودند که از حول نام خدا فرار کنند .

 

دوباره فریاد کشید بگو خدا نیست .

 

دیگه از ترس اشک توی چشمام جمع شده بود . گفتم : شما ها که می دونید هست چرا

 

می گید نیست ؟

 

گفت : نشونم بده ، کجاست ؟

 

گفتم : ببین خدا ما رو یعنی همه مخلوقات رو آفریده بعد ما رو اشرف اون ها قرار داده 

 

باز هم صدای سنگین و سر سام آور شلیک گلوله ای دیگر توی گوشم صوت کشید .

 

گفتم : هرچی تو بگی اصلا نیست .

 

با تمام قدرت داد کشید  چرا نیست ؟

 

احساس می کردم توی یه برزخ گیر کردم .

 

با ناراحتی و بقض گفتم : اگر بود من اینجا گیر نمی کردم .

 

چند لحظه ای هر دو شون آروم شدن هم اونی که داد کشید هم اون یکی که دائم داشت به

 

من می خندید .

 

بلا فاصله از روی میز بقل تختش قرآن رو برداشتم گفتم : ببین  ؛ 

 

خدا خودش اینجا گفته من هستم .

 

از حولم قرآن رو تند تند ورق میزدم و می گفتم:  ببین اینجا گفته من هستم  ، توی  انجیل و

 

تورات و  زبورم گفته من هستم .

 

اون که تازه خندش قطع شده بود  . گفت : ببینم  . با عجله و محکم کتاب رو از توی دست

 

من کشید و عین کسایی که تا حالا همچین کتابی ندیده باشن اون و با یه تعجبی ورق می زد

 

بعد از چند لحظه گفت : ببین این راست می گه این تو نوشته خدا هست  .

 

یه هو هر دو رو شون و به من  کدن  ، اون گفت : ببینم بچه اسم این کتاب چیه ؟!  

 

گفتم : قرآن

 

بعد غش غش جفتشون خندین و گفتن بابا همون که ما از زیرش رد می شدیم دیگه .

 

گفتم : ببخشید شما چیز هایی که توی این کتاب نوشته رو خوندین

 

گفتن : آره

 

با زبون خوردگی و ترس گفتم : قبول دارین

 

گفتن : آره . گفتم میشه بگید چرا خدا نیست ؟

 

همون اسلحه به دست بر گشت رو به منو با فریاد ( عین فرمانده های نظامی ) گفت :

 

1.       شما ها  کجاتون مظهر خداست

 

2.     دروغ می گید ، ریا می کنید  ( جالب اینجا بود هرچی می گفت توی من

 

بود طوری که من کمکم روی پام نشستم  و  خودم رو به سمت  عقب

 

کشیدم ، انگار با خیره شدنش به من همه چیز رو می دید )

 

مسخره می کنید  ، مال مردم این ور اون ور می کنید   ،    

 

3.   با اسم خدا کارای کثیفتون  و پیش می برید .

 

4.   مگه ما انقلاب نکردیم مگه قرار نشد ما بجنگیم و آقایون از بچه هامون

 

مراقبت کنن ، با نام حضرت علی زیر قولت می زنید .

 

5.    توی دانشگاه از چند هزار تا دانشجو 200 تاتون نماز می خونید .

 

6.    مگه ما نجنگیدیم که اگر توی علم و صنعت از دنیا عقب می افتیم چیز

 

های دیگه مون رو جلو بندازیم ، خون مارو لگد مال کردید نه

 

7.   بجای صدای خمپاره صدای ناز و اشوه  از پشت مبایلاتون می شنوید نه

 

8.   به اسم ما و با اسباب ریا مقام و پول و شهرت تون رو زیاد می کنید نه

 

( یه هو رفیقش پرید وسط حرفش و گفت حاجی مخلصتم ولی همه رو با هم

 

قاطی نکن هنوز آدم های سالم پیدا میشن )

 

گفت آره ولی چیزی نمونده دارن نفس آدم های سالمم می برن که به لفت لیسشون

 

برسن

 

9. اون مسجدتون

 

10.  اون بسیجتون

 

11.    اون آزادی تون

 

12.  اون مردم سالاری تونه

 

13.                        اون پول نفتتون

 

14.                        اون مردم و نفله بار آوردنتون ، برای چنگ نزدن به جاه و مقامتون

 

15. اون تبلیغات دینی تون ، قرار بود علما مدینه فاضله بسازن دیگه نه

 

16. اگه می خواستیم تلوزیونمون ، هر چرندی رو پخش کنه که انقلاب نمی

 

کردیم همهون تلوزیون صاب مرده قبلی بود

 

17.                        به گوش سرانتون خوندیم بابا دین مردم ، زندگی مردم

 

مسئولیت داره ، نمیشه باهاش بازی کرد

 

رفتیم سراغ قصه قدیمی و براشون گفتیم

 

دهاتی توی سر زنون میره پیش پادشاه و میگه خدایگانا اموال من رو دیشب دزدیدن

 

پادشاه میگه خب دیشب چی کار می کردی ؟

 

دهاتی میگه خدایگانا دیشب خوابیده بودم .

 

پادشاه میگه خب چرا همین طوری بی خیال خوابیده بودی ؟

 

دهاتی میگه سرور من فکر کردم شما بیدارید تا ما راحت شب ها رو

 

بخوابیم. 

 

ناگهان با صدای مهیبی که از صدای داد و بیداد سر درد آور اون مرد بدتر بود همه چیز محو

 

شد دیدم دور و ورم  پر از رنگ های مختلف شده

 

یه عده  داشتن دوان دوان می رفتن به سمت مرکز نور ها

 

داد زدم چی شده

 

یکی شون گفت : بلند شو بابا از روی زمین ،

 

نور افشانی شب عید غدیر ...

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط حسین در 16:9 | | لینک به این مطلب