مشکل آنجاست که ما جا ماندیم ، از آنجا که باید می بودیم و به آنجا که باید می رفتیم .
مشکل خستگی ماست از دنیای ملون امروز .
از حافظ و سعدی به دور افتادیم و نبض زندگیمان جان باخته . اما چه سخت که زیر چرخ چنگال دردناک روزمرگی مرده و خود نمی دانیم .
الان سگال اندیشان ستورگ نظر قلم در قوطه جوهر فرو برده و همه انگشت در دهان مبهوت همین لغات و درد ودل های ساده مایند. تا که دردی را بیابند و چاره اش را . اما افسوس که به هنگام سخن از دماق فیل آویزان می شوند و از ندانی درد بشر سره و ناسره را سر هم می کنند تا سری از سر این انسان ناشناخته را به تحقیق به قوه زبان آورند .
اما افسوس مشکل جای دیگریست ...
بسی سخن رفت تا به اینجا ، که برای چه و چرا به سوی آینده اینهمه شتابانیم .
آینده ای که نه چون دامان مادر گرم است و نه چون آغوشش مهربان .
پس باز صدای بوق آزاد می آید گوشم در حال بریدن نفس است به التماس به زبان می گوید فریاد کن درد مرا . زبان به حال فریاد می افتد اما صدایی که گوش می شنود همان صدای بوق آزاد است .یک دور باطل.
اما همین الان چقدر شنیدنیست صدای شفیعی کدکنی که با ساز لبانش می خواند :
به کجا چنین شتابان
آیا مشکل دل مردیگی ما را خرچنگ نوشته های کتب مدرسه می داند یا حتی یک فیلم ساز . نه امروز بی نهایت کمند فیلم سازانی که دغدغه ساخت اونچه که هست را دارند . دروغ است آنچه در لوحشان می بینیم یا بخاطر ترس و سانسور واقعیات یا بخاطر بی ارزش بودن بشر . چیست آنچه می بینیم یک سری تلقین و دورغ از دنیایی که بیرون از قاب سیاه تلوزیون هیچ واقعیتی ندارد . یا ما را به سمت فاضله شدن حول می دهند یا به سمت ساحره شدن .به هرحال با تمام انرژی از پای فیلم بلند می شوید به خیابان می آیید هر چه می بینید در تعارض است با آنچه که دیدید.
اینقدر درد و سختی و ستم که دلتان لک می زند برای یکبار دیگر برگشتن جلوی شیشه نشکن تلوزیون و با خیال آسوده و آرامش قلبی مقابل آن نشستن و نچ نچ کردن بر مصائب دیگران.دور باطل.
باز صدای سنگین بوق آزاد می آید نگران نباشید صدای موج تلوزیون است که با گره خوردن نخ بادبادک بچه همسایه با آنتن روی پشتبام همه چیز را ملتهب کرده.
کودک پاورچین پاورچین به تشویق هم بازسی هاشی قدم بر می دارد ، جلو می رود و خودش را برای آزاد کردن نخ بادبادکش به لب پشتبام می رساند .
راستی تا به آنجا نرسیده بیایید ما بگوییم که چرا او قصد بازی با باد را داشته .
آری خودش می گفت دستم به آبرها نتمی رسید ولی دست به بادبادکم می رسد .
اما او از امروز بازی با باد را هم آموخت .
او گامی بیشتر به لب پشتبام ندارد . رسید . اما نخ آزاد نمیشود آنتن تلوزیون نخ را رها نمی کند حسادت کرده. آخه آنتن تلوزیون بالاتر از خودش و دوست نداره هکمه باید اون جوری باشن که اون می خواد . پسر بچه رو نگا داره محکم نخشو با عقب جلو کردن از لای دندون های آنتن در میاره . افتاد ، اِ اِ افتاد .
این بچه خیلی کوچیک بود تازه از اون دنیا اومده بود و چه زود برگشت(صدای مرگ مولف) .باز هم صدای سنگین بوق آزاد ، نه صدای آمبولانس که کنار در حیاط ساختمان ایستاد.دور باطل.
چقدر دلم برای حسین پناهی تنگ شده ،
«من می خوام به کودکیم برگردم»

