تبليغاتX
حرف دل - چقدر بی مزه ...!
یکشنبه 1387/11/20
چقدر بی مزه ...!
سالن پر از حیا هو شده خیلی ها گریه می کنن .

 عده ای صورتشون و به شیشه های سالن چسبوندن.

 عده ای چنگ به شیشه ها می کشند .

 عده ای یاابوالفضل میگن . چه خبر ؟ کجاست اینجا ؟

سالن انتظار ؟!! آره سالن انتظار . 

کم کم جلو می رم قدم های سرد و خشکم و به زور جلو می کشم .

 توی دلم بد جوری خالی شده . عرق کردم .

کوهی از آدم توی چند ردیف به شیشه ها چسبیدن .

آقا ببخشید ، آقا اجازه بدید ، گردنمو بالا می کشم

با دست دو نفر جولومو کمی به طرفین هُل میدم .

تخت چرخ داری وارد میشه . دو نفر جسد روی اون و بلند می کنن

و داخل وان سنگی ای میذارن .

یه دوش بلند مثل دوش های متحرک حموم های خودمون 

میارن بالای سرش و تند تند از بالا به پایین با شتاب و بی رحمی

عجیبی می شورنش . انگار دیگه هیچ صدای جیغ و دادی نمی شنوم . 

این واقعا آدم که اینجوری دارن تند و تند این ور اون ورش می کنن

و می شورنش .چرا تکون نمی خوره ؟ چرا اعتراض نمیکنه،

نمیگه یواش تر . چرا گریه نمی کنه ؟ آخه بقیه داشتن گریه می کردن .

مگه این همون آدمی نیست که تا الان بدنش و از دیگرون می پوشوند.

پس چرا لخت و ُاریون دارن جلوی مردم می شورنش .

اونم بی تفاوت به طرفین قلت میذن .

یه صدای سر سام آور داره میاد حال یکی به هم خورده و روی زمین

به رعشه افتاده . خدایا اینجا کجاست؟  اینم جزوی از همین دنیاست ؟

دیگه چشام اون ور شیشه رو نمی بینه .

 اَه تمام شیشه رو خیس کردم از گریه . اَه ، اَه

اِ نگاه کنین بلندش کردن دارن می برنش روی یه میز سنگی .

که روی اون ، روی اون  ؛ آره روی اون کفنی انداختن .

مثل یه شکلات دارن می  پیچنش . دوباره بلندش کردن

گذاشتنش روی یه تخت که روی چند تا چرخ کوتاه روی زمین قرار گرفته . 

و باز مثل محصولات کارخانه ای هولش دادن که از اتاق برِِ بیرون

برای انجام مراحل بعد .

قدم زنون از لای شاخ وبرگ درختا و تُنگ سفید و سیاه کف بهشت زهرا

می گذرم . بگذریم از آه و ناله اقوام مرحوم

چیزای قشنگ تری داره توجهمو جلب می کنه .

گورکن داره با بیل و کلنگ زمین و می کنه

مثل اینکه دو طبقه باش ، خیلی داره پایین می ره .

راستی چرا ما زمین و می کنیم به معنی بدیهی و مادیش کاری ندارم ،

به نظرم این یه جور بیدار کردن زمین ، انگار دایم زمین و صدا می کنیم .

داریم بیدارش می کنیم . داریم می گیم مگه قرار نیست فرجعو الا ربک...

باشه. مگه قرار نیست از خاک بلند شیم و به خاک برگردیم ،

پس زمین زمین با تو ام بلند شو بیدار شو

دستاتو باز کن و منو در آغوش بگیر .

جالب تر از این برام درخت کهن سال و بلندیه

که بالای سر قبر قرار گرفته . این درخت چقدر گریه و غم توی

مدت زندگیش دیده . چه سینه صبوری داره .

چقدر درد و دل شنیده . یکی یکی این قبرا رو دور و برش کندن

و آدما رو توش جا دادن .

چقدر معرفت و بی معرفتی آدما رو دیده .

چقدر رسوم مسخره یا گاهی درست مار و دیده .

این درخت هم روزی شهادت خواهد داد ؟؟

راستی درخت غصه مارو هم به برگ نوشته هات اضافه کن .

              دور باطل ..........................سقوط آزاد

نوشته شده توسط حسین در 19:37 | | لینک به این مطلب