عده ای صورتشون و به شیشه های سالن چسبوندن.
عده ای چنگ به شیشه ها می کشند .
عده ای یاابوالفضل میگن . چه خبر ؟ کجاست اینجا ؟
سالن انتظار ؟!! آره سالن انتظار .
کم کم جلو می رم قدم های سرد و خشکم و به زور جلو می کشم .
توی دلم بد جوری خالی شده . عرق کردم .
کوهی از آدم توی چند ردیف به شیشه ها چسبیدن .
آقا ببخشید ، آقا اجازه بدید ، گردنمو بالا می کشم
با دست دو نفر جولومو کمی به طرفین هُل میدم .
تخت چرخ داری وارد میشه . دو نفر جسد روی اون و بلند می کنن
و داخل وان سنگی ای میذارن .
یه دوش بلند مثل دوش های متحرک حموم های خودمون
میارن بالای سرش و تند تند از بالا به پایین با شتاب و بی رحمی
عجیبی می شورنش . انگار دیگه هیچ صدای جیغ و دادی نمی شنوم .
این واقعا آدم که اینجوری دارن تند و تند این ور اون ورش می کنن
و می شورنش .چرا تکون نمی خوره ؟ چرا اعتراض نمیکنه،
نمیگه یواش تر . چرا گریه نمی کنه ؟ آخه بقیه داشتن گریه می کردن .
مگه این همون آدمی نیست که تا الان بدنش و از دیگرون می پوشوند.
پس چرا لخت و ُاریون دارن جلوی مردم می شورنش .
اونم بی تفاوت به طرفین قلت میذن .
یه صدای سر سام آور داره میاد حال یکی به هم خورده و روی زمین
به رعشه افتاده . خدایا اینجا کجاست؟ اینم جزوی از همین دنیاست ؟
دیگه چشام اون ور شیشه رو نمی بینه .
اَه تمام شیشه رو خیس کردم از گریه . اَه ، اَه
اِ نگاه کنین بلندش کردن دارن می برنش روی یه میز سنگی .
که روی اون ، روی اون ؛ آره روی اون کفنی انداختن .
مثل یه شکلات دارن می پیچنش . دوباره بلندش کردن
گذاشتنش روی یه تخت که روی چند تا چرخ کوتاه روی زمین قرار گرفته .
و باز مثل محصولات کارخانه ای هولش دادن که از اتاق برِِ بیرون
برای انجام مراحل بعد .
قدم زنون از لای شاخ وبرگ درختا و تُنگ سفید و سیاه کف بهشت زهرا
می گذرم . بگذریم از آه و ناله اقوام مرحوم
چیزای قشنگ تری داره توجهمو جلب می کنه .
گورکن داره با بیل و کلنگ زمین و می کنه
مثل اینکه دو طبقه باش ، خیلی داره پایین می ره .
راستی چرا ما زمین و می کنیم به معنی بدیهی و مادیش کاری ندارم ،
به نظرم این یه جور بیدار کردن زمین ، انگار دایم زمین و صدا می کنیم .
داریم بیدارش می کنیم . داریم می گیم مگه قرار نیست فرجعو الا ربک...
باشه. مگه قرار نیست از خاک بلند شیم و به خاک برگردیم ،
پس زمین زمین با تو ام بلند شو بیدار شو
دستاتو باز کن و منو در آغوش بگیر .
جالب تر از این برام درخت کهن سال و بلندیه
که بالای سر قبر قرار گرفته . این درخت چقدر گریه و غم توی
مدت زندگیش دیده . چه سینه صبوری داره .
چقدر درد و دل شنیده . یکی یکی این قبرا رو دور و برش کندن
و آدما رو توش جا دادن .
چقدر معرفت و بی معرفتی آدما رو دیده .
چقدر رسوم مسخره یا گاهی درست مار و دیده .
این درخت هم روزی شهادت خواهد داد ؟؟
راستی درخت غصه مارو هم به برگ نوشته هات اضافه کن .
دور باطل ..........................سقوط آزاد

