من گریه، آدم ها را می دیدم آن طور که خودشان نمی دیدند ،
پدرم بود مادرم هم ، همه چیز بود بستنی یخی ، توپ دو لایه ،
حتی مسجد هم بود ،کوچه ها دراز بود خیلی ، زرد بود خیلی ،
سوسک ها بین دیوار های کاه گلی اش پرواز می کردند ،
سید بود حاجی هم ، هر دو باهم عملیات ضد سوسک راه
می انداختیم ، می کشتیم تا کف دمپایی ها سوراخ میشد،
چه زود گذشت ، پدر می آمد ، کمتر ، یقه ها را بستیم ،
یعنی گفتند که بسته باید ، پدر ناراضی بود مادر هم ،
باران می بارید طوفان هم ، آن روز که می کشتند
شرافت یک مرد را به فروختن دوستش در فیاض ، پدر سر خورد ،
خورد ، نه زمین اینجاست پدر آنجا ، هنوز رو به راه است ،
چه قُلابی می خندد ، بگذریم از باقی خنده ، مادر ایستاده هنوز ،
حتی مقابل فریاد های چرایی من ، او نیز پنهانی گاه می خندد ،
اما خسته و در هم نهیدست ، چشمان بی پلک او هم ،
کوچه ها هنوز هم زرد است انگار با خورشید وصلت کرده است ،
برق شادی ، بوی مرگ ، صدای هُم هُم و خِش خِش ،
پدر را باز می بینم ، استخوان در چشم ، زیر پا خالی ،
کسی از راه می آید به فریاد ، سقوط آزاد زیر پا خالی ،
کم کم رنگ ننگ کوچه های زرد در چشمم ، چرا دنیا چرا اینجا ،
کمی دست نوازانه ، پدر آسوده می داند ،
چگونه استخوان خرد را از چشمم برون آرد ، کمی مانده
به آنکه زیر هر چیز ریز دین ، دنیا ، خدا حتی همین ، آری همین جا
زیر هر ننگ و هر تزویر این دنیا ، زنم ، زیر همه عالم ،
اما کمی بگذشت تا آمد نهیب دیگری از سوی منبر ، شنیدم از بهشت
و ارش اعلا ، در این آلودگی ها ، میان اینهمه رقاصه غوغا ،
چگونه فکر ذکر و یار باشم ، بتان آسوده ول کرده به فکر یار باشم ،
چرا ساده نمی گویم ، دلم سخت تنگ است به یاد نامی سهراب
در این آب گلالوده ، کدام ماهی کدام قلاب ، دلم گاهی برای تو ،
می سوزد خداوندا ،
چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن

