تبليغاتX
حرف دل - مشق شب
جمعه 1388/01/21
مشق شب
آمدم چه سخت ، در آه و فریاد و درد ، چه خبر بود همه خنده و

من گریه، آدم ها را می دیدم آن طور که خودشان نمی دیدند ،

پدرم بود مادرم هم ، همه چیز بود بستنی یخی ، توپ دو لایه ،

حتی مسجد هم بود ،کوچه ها دراز بود خیلی ، زرد بود خیلی ،

سوسک ها بین دیوار های کاه گلی اش پرواز می کردند ،

سید بود حاجی هم ، هر دو باهم عملیات ضد سوسک راه

می انداختیم ، می کشتیم تا کف دمپایی ها سوراخ میشد،

چه زود گذشت ، پدر می آمد ، کمتر ، یقه ها را بستیم ،

یعنی گفتند که بسته باید ، پدر ناراضی بود مادر هم ،

باران می بارید طوفان هم ، آن روز که می کشتند

شرافت یک مرد را به فروختن دوستش در فیاض ، پدر سر خورد ،

خورد ، نه زمین اینجاست پدر آنجا ، هنوز رو به راه است ،

چه قُلابی می خندد ، بگذریم از باقی خنده ، مادر ایستاده هنوز ،

حتی مقابل فریاد های چرایی من ، او نیز پنهانی گاه می خندد ،

اما خسته و در هم نهیدست ، چشمان بی پلک او هم ،

کوچه ها هنوز هم زرد است انگار با خورشید وصلت کرده است ،

برق شادی ، بوی مرگ ، صدای هُم هُم و خِش خِش ،

پدر را باز می بینم ، استخوان در چشم ، زیر پا خالی ،

کسی از راه می آید به فریاد ، سقوط آزاد زیر پا خالی ،

کم کم رنگ ننگ کوچه های زرد در چشمم ، چرا دنیا چرا اینجا ،

کمی دست نوازانه ، پدر آسوده می داند ،

چگونه استخوان خرد را از چشمم برون آرد ، کمی مانده

به آنکه زیر هر چیز ریز دین ، دنیا ، خدا حتی همین ، آری همین جا

زیر هر ننگ و هر تزویر این دنیا ، زنم ، زیر همه عالم ،

اما کمی بگذشت تا آمد نهیب دیگری از سوی منبر ، شنیدم از بهشت

و ارش اعلا ، در این آلودگی ها ، میان اینهمه رقاصه غوغا ،

چگونه فکر ذکر و یار باشم ، بتان آسوده ول کرده به فکر یار باشم ،

چرا ساده نمی گویم ، دلم سخت تنگ است به یاد نامی سهراب

در این آب گلالوده ، کدام ماهی کدام قلاب ، دلم گاهی برای تو ،

می سوزد خداوندا ،

چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن


نوشته شده توسط حسین در 14:28 | | لینک به این مطلب