زندگی
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از لحظه های تلخ وجودم غمی گسار
من از وجود حاضر غایب شکسته ام
تنهاترین شاخه بر دار یک درخت
از این همه سوسن و بلبل گسسته ام
ماهی ای تنها در عمق آب کهکشان
من از وجود بی ثمر خویش خسته ام
شنیده ام ز حوالی استاد خوش سخن
من از سکوت میان جمییت شکسته ام
پیر میشوم و میمیرم روی برگ های کاغذ خویش
شعرم به پایان رسید و باقیست تنهایی ام
۲۸/۵/۸۵
